✍️ نویسنده: 3
در داستانی در گلستان سعدی آمده است:
در یکÙ‰ از جنگ‌ها، عده‌اÙ‰ را اسیر کردند و نزد شاه آوردند. شاه فرمان داد تا یکÙ‰ از اسیران را اعدام کنند. اسیر که از زندگÙ‰ ناامید شده بود، خشمگین شد و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد که گفته اند: هر که دست از جان بشوید، هر چه در دل دارد بگوید.
 

وقت ضرورت چو نماند گریز دست بگیرد سر شمشیر تیز

ملک پرسید: این اسیر چه مÙ‰‌گوید؟ یکÙ‰ از وزیران نیک محضر گفت: ای خداوند همی‌گوید:

والکاظمین الغیظ و العافین عن الناس ملک را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت.

وزیر دیگر که ضد او بود گفت: ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان جز راستی سخن گفتن. این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت. ملک روی ازین سخن درهم آمد و گفت: آن دروغ پسندیده‌تر آمد مرا زین راست که تو گفتی، که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثی.  چنان‌که خردمندان گفته‌اند: دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه انگیز

هر که شاه آن کند که او گوید حیف باشد که جز نکو گوید

 منبع: ساجده