✍️ نویسنده: 4
نودیها: طی دوران هشت سال دفاع مقدس، ۱۲ نفر از کردهای اهل تسنن بانه تحت تØ£ثیر سخنرانی استاد حسین انصاریان به مذهب تشیع درآمدند.
یکی از خاطراتی که از سوی استاد حسین انصاریان مطرح شده است، درباره شیعه شدن بعضÙ‰ از اهالÙ‰ بانه طی دوران هشت سال دفاع مقدس بوده است که شرح آن را در زیر می خوانید:
عملیاتÙ‰ در غرب کشور انجام مÙ‰â€شد و مÙ‰â€بایست براÙ‰ سخنرانÙ‰ در منطقه غرب و براÙ‰ رزمندگانÙ‰ که آماده عملیات مÙ‰â€شوند، به آنجا می رفتم. آقاÙ‰ امین â€الواعظین گفتند: من هم مÙ‰â€آیم. از دوستانÙ‰ که در آن سفر با ما بودند، مرحوم حاج محمÙ‘د مقدÙ‘م، آقا سیدعلÙ‰ لاجوردÙ‰ و علÙ‰ آقاÙ‰ حاج حیدرÙ‰ بودند. دلم مÙ‰â€خواست در تمام شهرهاÙ‰ کردستان از سنندج و سقز و مراکزÙ‰ که نیروهاÙ‰ رزمنده بودند، حضور داشته و برایشان صحبت کنم. خوشبختانه این â€گونه هم شد.
به ما گفتند که سپاه در بانه هم مقرّى دارد و بعضÙ‰ از رزمندگان هم آنجا مستقر هستند. گرچه آن منطقه هنوز خیلÙ‰ حالت جنگÙ‰ نداشت، امÙ‘ا بالاخره منطقه جنگÙ‰ محسوب مÙ‰â€شد. به حاج محمدابراهیم همÙ‘ت که در سقز بود، گفتم: مÙ‰â€خواهم به بانه بروم. وی گفت: جاده خیلÙ‰ ناامن است. گفتم: بالاخره ما وظیفه داریم برویم به هر شکلÙ‰ که ممکن است ما را به آنجا برسان! ایشان خیلÙ‰ اصرار کردند که نروید، ولÙ‰ مصرÙ‘ به رفتن بودم. بالاخره براÙ‰ همراهÙ‰ ما تا بانه دوستانÙ‰ مسلÙ‘ح را همراه کردند و در خاتمه گفتند: پس زمانÙ‰ حرکت کنید که یک ساعت مانده به مغرب به بانه برسید و به تاریکÙ‰ نخورید تا در کمین دشمن دچار نشوید.
بالاخره یک ساعت مانده به نماز مغرب به بانه رسیدیم. آدرس سپاه را پرسیده و به آنجا رفتیم. بیشتر افراد آن مقرÙ‘ از بچÙ‘ههاÙ‰ ارومیه و مراغه بودند که با دیدن ما خیلÙ‰ خوشحال شدند و چون نوارهایم را شنیده بودند صداÙ‰ من را مÙ‰â€شناختند. زیرا آن زمان هنوز سخنرانÙ‰â€هاÙ‰ من از تلویزیون پخش نمÙ‰â€شد.
از پیش از انقلاب نوارهاÙ‰ سخنرانÙ‰ من توسÙ‘ط شخصÙ‰ به نام آقاÙ‰ توسلÙ‰ که در نزدیکÙ‰ بازار نوارفروشی داشت در سراسر کشور پخش شده بود و جامعه مذهبÙ‰ ایران با سخنرانÙ‰â€های من آشنا بودند. گفتند: ما همه بچÙ‘هâ€ها را جمع مÙ‰â€کنیم و از دیگر مقرها نیز دعوت مÙ‰â€کنیم تا نماز مغرب و عشا را با شما بخوانیم و پس از آن، سخنرانÙ‰ کنید.
بعد از نماز جماعت سخنرانÙ‰ کردم. اواخر سخنرانÙ‰ دیدم که حاج بخشÙ‰ آمد و از دیدنش خیلÙ‰ خوشحال شدم. گفتم: حاج بخشÙ‰، کجا بودÙ‰؟ گفت: من در جبهه، پیش بچÙ‘هâ€ها در عملیات بودم. گفتم که یک شب به بانه بیایم، عجب تصادف خوبÙ‰ شد! با حاج بخشÙ‰ صحبت مÙ‰â€کردم که گفتند: شام حاضر است. شام همان پلوقیمهâ€هاÙ‰ سپاهÙ‰ بود، سفره†اÙ‰ در اتاق انداختند و با دوستان سپاه و حاج بخشÙ‰ سر سفره نشستیم.
شاید لقمه اوÙ‘ل و دوم بود که یکÙ‰ از بچÙ‘هâ€هاÙ‰ سپاه آمد و گفت: آقا! یک نفر از افراد کÙرد بانه با شما کار دارد. گفتم: بگو به داخل بیاید. در را باز کرد و وارد شد. صورتش حالت معنوÙ‰ و بسیار نورانی داشت. آمد و دو زانو نشست و اشکش به پهناÙ‰ صورتش می â€ریخت که گفت: اگر از آمدن شما با خبر مÙ‰â€شدم با زانو از خانهâ€مان به استقبال شما مÙ‰â€آمدم، امÙ‘ا چه فایده که الآن باران شدیدÙ‰ مÙ‰â€آید و نتوانستم به†صورت زانو زدن تا اینâ€جا بیایم.
صداقت عجیبÙ‰ در گفتارش موج مÙ‰â€زد! گفتم: از دیدار با شما خیلÙ‰ خوشحال هستم. گفت: مÙ‰â€شود امشب به خانه ما بیایÙ‰؟ بدون اینâ€که فکر کنم، گفتم: بله، چرا نمÙ‰â€شود.
بÙ‰â€اختیار همان وقت از سر سفره بلند شدم و دیگر غذا را ادامه ندادم. یکÙ‰ از بچÙ‘هâ€هاÙ‰ سپاه، بدون اینâ€که او بفهمد. گفت: آقا! ناشناخته کجا مÙ‰â€روید؟! اینâ€جا کردستان است. گفتم: دلم مطمئن است که مشکلÙ‰ به†وجود نمÙ‰â€آید. حاج بخشÙ‰ گفت: من هم مÙ‰â€آیم.
گفتم: بیا برویم. حاج بخشÙ‰، همه جا دوربینÙ‰ در گردنش بود که فیلمبردارÙ‰ مÙ‰â€کرد. بالاخره با رفقا و حاج بخشÙ‰ دنبال او به خانهâ€اش رفتیم. خانهâ€اÙ‰ حدود دویست متر بود و یک اتاق سى†مترÙ‰ هم داشت که نشستیم و چایÙ‰ آورد. بعد گفت: اسمم حسین است و مجروح جبهه هستم. قبلاÙ‹ هم سنÙ‰ بودم. ولÙ‰ یک نفر در بین ما بود که او با نوار سخنرانÙ‰â€هاÙ‰ شما و توسÙ‘ط شما شیعه شده بود. وقتÙ‰ شهید شد وصیتâ€نامه خونÙ‰ او هم در جیبش بود. وصیتâ€نامه را داد و خواندم. وصیتâ€نامه خالصانه، معنوÙ‰ و جالب بود. گفت: ما دوازده نفر بودیم که به وسیله آن شهید و از طریق نوار سخنرانÙ‰â€هاÙ‰ شما شیعه شدیم، امÙ‘ا تعدادÙ‰ از خانوادهâ€هاÙ‰ ما خبر ندارند که ما شیعه شدهâ€ایم.
آن شب جلسه پر جاذبه â€اÙ‰ در خانه حسین برپا شد. بچÙ‘هâ€ها مداحÙ‰ کردند و حاج بخشÙ‰ خواند و من هم مطالبÙ‰ بیان کردمØ› شاید یک ساعت مدح امیرالمؤمنین(ع) را می â€خواندیم و گریه مÙ‰â€کردیم.
کمک†هاÙ‰ مالÙ‰ زیادÙ‰ هم به این دوازده خانواده شد و به تهران برگشتیم. فیلم آن شب بانه نزد حاج بخشÙ‰ بود. این حسین که بعد از آن شهید شد، محور این دوازده نفر بود. گه گاهÙ‰ با رفقایش به دیدنم در تهران مÙ‰â€آمد. در دهه عاشورا و وقت سینه زدن با شور و شعور خوبÙ‰ سینه مÙ‰â€زد. یک مرتبه هم مجروح شده بود که او را به تهران آوردند که مرتب در بیمارستان به دیدن او مÙ‰â€رفتم.
بعد از اینâ€که قطعنامه پذیرفته شد، از بین همان دوستان شیعه بانه که هنوز هم با هم در ارتباط هستیم، چند نفر براÙ‰ تحصیل علوم حوزوÙ‰ رهسپار قم شدند.
آقاÙ‰ فتاحÙ‰، یکÙ‰ از فرزندان آن دوازده نفر است که پدرش هم شهید شد. او را براÙ‰ رفتن به دانشگاه و ادامه تحصیل تشویق کردم و الآن جزØ¡ قضات خوب دادگسترÙ‰ استØ› جوانÙ‰ با ادب و درس خوانده و انسانÙ‰ باتقواست. حسین گفته بود که روزه و نماز تمام روزهایÙ‰ که سنÙ‰ بودم را قضا کردهâ€ام. به او گفتم: نیازÙ‰ نبود. مÙ‰â€گفت: نه، نماز و روزهâ€اÙ‰ که بÙ‰â€ولاÙ‰ امیرالمؤمنین(ع) بوده، ارزش نداشت، همه را قضا کردم.
روزÙ‰ از بانه زنگ زدند که همسر حسین و مادر همسرش از شیعه بودن او مطلع شدهâ€اند و نیمه شب، وقتÙ‰ آماده نماز شب بود، در حال نماز او را شهید کردهâ€اند.
مادرزن و زن او را دستگیر و در دادگاه سنندج محاکمه کردند و جلوÙ‰ درب همان منزلÙ‰ که حسین را کشته بودند، اعدام کردند.
الآن هم با آن دوازده نفر و بچÙ‘هâ€هایشان ارتباط دارم و بعضÙ‰ از آنâ€ها، پدر و مادرانشان را به تشیÙ‘ع هدایت کردهاند. البتÙ‘ه براÙ‰ ما غم فراق آن چهره نورانÙ‰ و آن شیعه خالص امیرالمؤمنین و حالات معنوÙ‰ و روحیات کم نظیرش باقÙ‰ مانده است. حقÙ‘اÙ‹ تحمل فراق و فقدان کسانÙ‰ که عشق حقیقÙ‰ در آنان متجلÙ‰ شده و پرتو نور معنویتâ€شان از چهرهâ€ها هویدا بود، سخت و صعب است..
منبع : فارس
💬 دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی ثبت نشده. اولین نفر باشید!
📝 ثبت دیدگاه جدید
✅ دیدگاه شما پس از تایید مدیر نمایش داده میشود.