بÙسÙ’مÙ اللهÙ الرÙ‘ÙŽحÙ’منÙ الرÙ‘ÙŽحÙیمÙ
به نام خداوند بخشنده مهربان
عÙŽنÙ’ فاطÙمَةَ الزÙ‘ÙŽهÙ’راَّء٠عÙŽلÙŽیÙ’هÙŽا السÙ‘ÙŽلامÙ بÙنÙ’تÙ رÙŽسÙولÙ اللÙ‘ÙŽهÙ صÙŽلÙ‘ÙŽÙ‰ اللÙ‘ÙŽهÙ عÙŽلÙŽیÙ’هÙ
از فاطمه زهرا سلام اللÙ‘ه علیها دختر رسول خدا صلÙ‰ اللÙ‘ه علیه
وÙŽآلÙهÙ قالÙŽ سÙŽمÙعÙ’تÙ فاطÙمَةَ اÙŽنÙ‘ÙŽها قالÙŽتÙ’ دÙŽخÙŽلÙŽ عÙŽلَىَّ اÙŽبÙ‰ رÙŽسÙولÙ اللÙ‘ÙŽهÙ فÙ‰
و آله ، جابر گوید شنیدم از فاطمه زهرا که فرمود: وارد شد بر من پدرم رسول خدا در
بÙŽعÙ’ضÙ الاÙ’ÙŽیÙ‘امÙ فÙŽقالÙŽ السÙ‘ÙŽلامÙ عÙŽلÙŽیÙ’کÙ یا فاطÙمَة٠فÙŽقÙلÙ’تÙ عÙŽلÙŽیÙ’کÙŽ السÙ‘ÙŽلامÙ قالÙŽ
بعضÙ‰ از روزها و فرمود: سلام بر تو اÙ‰ فاطمه در پاسخش گفتم : بر تو باد سلام فرمود:
اÙنّى اÙŽجÙدÙ فÙ‰ بÙŽدÙŽنÙ‰ ضÙعÙ’فاÙ‹ فÙŽقÙلÙ’تÙ لÙŽهÙ اÙعیذÙکÙŽ بÙاللÙ‘ÙŽهÙ یا اÙŽبÙŽتاهÙ مÙنÙŽ الضÙ‘ÙعÙ’فÙ
من در بدنم سستÙ‰ و ضعفÙ‰ درک مÙ‰ کنم ، گفتم : پناه مÙ‰ دهم تو را به خدا اÙ‰ پدرجان از سستÙ‰ و ضعف
فÙŽقÙŽالÙŽ یا فاطÙمَة٠ایتینÙ‰ بÙالÙ’کÙساَّء٠الÙ’یÙŽمانÙ‰ فÙŽغÙŽطÙ‘ینÙ‰ بÙهÙ فÙŽاÙŽتÙŽیÙ’تÙهÙ بÙالÙ’کÙساÙ‘ÙŽØ¡Ù
فرمود: اÙ‰ فاطمه بیاور برایم کساØ¡ یمانÙ‰ را و مرا بدان بپوشان من کساØ¡ یمانÙ‰ را برایش آوردم
الÙ’یÙŽمانÙ‰ فÙŽغÙŽطÙ‘ÙŽیÙ’تÙهÙ بÙهÙ وÙŽصÙرÙ’تÙ اÙŽنÙ’ظÙرÙ اÙلÙŽیÙ’هÙ وÙŽاÙذا وÙŽجÙ’هÙهÙ یÙŽتÙŽلاÙŽÙ’لَؤ٠کÙŽاÙŽنÙ‘ÙŽهÙ الÙ’بÙŽدÙ’رÙ
و او را بدان پوشاندم و هم چنان بدو مÙ‰ نگریستم و در آن حال چهره اش مÙ‰ درخشید همانند ماه
فÙ‰ لÙŽیÙ’لَة٠تÙŽمامÙهÙ وÙŽکÙŽمالÙهÙ فÙŽما کانÙŽتÙ’ اÙلاÙ‘ ساعَةً وÙŽاÙذا بÙوÙŽلÙŽدÙÙ‰ÙŽ الÙ’حÙŽسÙŽنÙ قÙŽدÙ’
شب چهارده پس ساعتÙ‰ نگذشت که دیدم فرزندم حسن وارد شد و
اÙŽقÙ’بÙŽلÙŽ وÙŽقالÙŽ السÙ‘ÙŽلامÙ عÙŽلÙŽیÙ’کÙ یا اÙمÙ‘اهÙ فÙŽقÙلÙ’تÙ وÙŽعÙŽلÙŽیÙ’کÙŽ السÙ‘ÙŽلامÙ یا قÙرَّةَ عÙŽیÙ’نÙ‰
گفت سلام بر تو اÙ‰ مادر گفتم : بر تو باد سلام اÙ‰ نور دیده ام
وÙŽثÙŽمÙŽرَةَ فÙØ¤ ادÙ‰ فÙŽقالÙŽ یا اÙمÙ‘اهÙ اÙنّى اÙŽشÙŽمÙ‘Ù عÙنÙ’دÙŽکÙ راÙ‘ÙŽئÙحَةً طÙŽیÙ‘Ùبَةً کÙŽاÙŽنÙ‘ÙŽها راÙ‘ÙŽئÙحÙŽØ©Ù
و میوه دلم گفت : مادرجان من در نزد تو بوÙ‰ خوشÙ‰ استشمام مÙ‰ کنم گویا بوÙ‰
جÙŽدّى رÙŽسÙولÙ اللÙ‘ÙŽهÙ فÙŽقÙلÙ’تÙ نÙŽعÙŽمÙ’ اÙنÙ‘ÙŽ جÙŽدÙ‘ÙŽکÙŽ تÙŽحÙ’تÙŽ الÙ’کÙساَّء٠فÙŽاÙŽقÙ’بÙŽلÙŽ الÙ’حÙŽسÙŽنÙ
جدم رسول خدا است گفتم : آرÙ‰ همانا جد تو در زیر کساØ¡ است پس حسن بطرف
نÙŽحÙ’وÙŽ الÙ’کÙساَّء٠وÙŽقالÙŽ السÙ‘ÙŽلامÙ عÙŽلÙŽیÙ’کÙŽ یا جÙŽدÙ‘اهÙ یا رÙŽسÙولÙŽ اللÙ‘ÙŽهÙ اÙŽتÙŽاÙ’ذÙŽنÙ لÙ‰ اÙŽنÙ’
کساØ¡ رفت و گفت : سلام بر تو اÙ‰ جد بزرگوار اÙ‰ رسول خدا آیا به من اذن مÙ‰ دهÙ‰
اÙŽدÙ’خÙلÙŽ مÙŽعÙŽکÙŽ تÙŽحÙ’تÙŽ الÙ’کÙساَّء٠فÙŽقالÙŽ وÙŽعÙŽلÙŽیÙ’کÙŽ السÙ‘ÙŽلامÙ یا وÙŽلÙŽدÙ‰ وÙŽیا
که وارد شوم با تو در زیر کساØ¡؟ فرمود: بر تو باد سلام اÙ‰ فرزندم و اÙ‰
صاحÙبÙŽ حÙŽوÙ’ضÙ‰ قÙŽدÙ’ اÙŽذÙنÙ’تÙ لÙŽکÙŽ فÙŽدÙŽخÙŽلÙŽ مÙŽعÙŽهÙ تÙŽحÙ’تÙŽ الÙ’کÙساَّء٠فÙŽما کانÙŽتÙ’
صاحب حوض من اذنت دادم پس حسن با آن جناب بزیر کساØ¡ رفت
اÙلاÙ‘ ساعَةً وÙŽاÙذا بÙوÙŽلÙŽدÙÙ‰ÙŽ الÙ’حÙسÙŽیÙ’نÙ قÙŽدÙ’ اÙŽقÙ’بÙŽلÙŽ وÙŽقالÙŽ السÙ‘ÙŽلامÙ عÙŽلÙŽیÙ’کÙ یا اÙمÙ‘اهÙ
ساعتÙ‰ نگذشت که فرزندم حسین وارد شد و گفت : سلام بر تو اÙ‰ مادر
فÙŽقÙلÙ’تÙ وÙŽعÙŽلÙŽیÙ’کÙŽ السÙ‘ÙŽلامÙ یا وÙŽلÙŽدÙ‰ وÙŽیا قÙرَّةَ عÙŽیÙ’نÙ‰ وÙŽثÙŽمÙŽرَةَ فÙØ¤ ادÙ‰ فÙŽقالÙŽ
گفتم : بر تو باد سلام اÙ‰ فرزند من و اÙ‰ نور دیده ام و میوه دلم فرمود:
لÙ‰ یا اÙمÙ‘اهÙ اÙنّىَّ اÙŽشÙŽمÙ‘Ù عÙنÙ’دÙŽکÙ راÙ‘ÙŽئÙحَةً طÙŽیÙ‘Ùبَةً کÙŽاÙŽنÙ‘ÙŽها راÙ‘ÙŽئÙحَة٠جÙŽدّى رÙŽسÙولÙ
مادر جان من در نزد تو بوÙ‰ خوشÙ‰ استشمام مÙ‰ کنم گویا بوÙ‰ جدم رسول
اللÙ‘ÙŽهÙ صÙŽلÙ‘ÙŽÙ‰ اللÙ‘ÙŽهÙ عÙŽلÙŽیÙ’هÙ وÙŽآلÙهÙ فÙŽقÙلÙ’تÙ نÙŽعÙŽمÙ’ اÙنÙ‘ÙŽ جÙŽدÙ‘ÙŽکÙŽ وÙŽاÙŽخاکÙŽ تÙŽحÙ’تÙŽ الÙ’کÙساÙ‘ÙŽØ¡Ù
خدا (ص)است گفتم آرÙ‰ همانا جد تو و برادرت در زیر کساØ¡ هستند
فÙŽدÙŽنÙŽÙ‰ الÙ’حÙسÙŽیÙ’نÙ نÙŽحÙ’وÙŽ الÙ’کÙساَّء٠وÙŽقالÙŽ السÙ‘ÙŽلامÙ عÙŽلÙŽیÙ’کÙŽ یا جÙŽدÙ‘اهÙ اÙŽلسÙ‘ÙŽلامÙ
حسین نزدیک کساØ¡ رفته گفت : سلام بر تو اÙ‰ جد بزرگوار، سلام
عÙŽلÙŽیÙ’کÙŽ یا مÙŽنÙ اخÙ’تارÙŽهÙ اللÙ‘ÙŽهÙ اÙŽتÙŽاÙ’ذÙŽنÙ لÙ‰ اÙŽنÙ’ اÙŽکÙونÙŽ مÙŽعÙŽکÙما تÙŽحÙ’تÙŽ الÙ’کÙساÙ‘ÙŽØ¡Ù
بر تو اÙ‰ کسÙ‰ که خدا او را برگزید آیا به من اذن مÙ‰ دهÙ‰ که داخل شوم با شما در زیر کساØ¡
فÙŽقالÙŽ وÙŽعÙŽلÙŽیÙ’کÙŽ السÙ‘ÙŽلامÙ یا وÙŽلÙŽدÙ‰ وÙŽیا شافÙعÙŽ اÙمÙ‘ÙŽتÙ‰ قÙŽدÙ’ اÙŽذÙنÙ’تÙ لÙŽکÙŽ فÙŽدÙŽخÙŽلÙŽ
فرمود: و بر تو باد سلام اÙ‰ فرزندم و اÙ‰ شفاعت کننده امتم به تو اذن دادم پس او نیز با
مÙŽعÙŽهÙما تÙŽحÙ’تÙŽ الÙ’کÙساَّء٠فÙŽاÙŽقÙ’بÙŽلÙŽ عÙنÙ’دÙŽ ذلÙکÙŽ اÙŽبÙوالÙ’حÙŽسÙŽنÙ عÙŽلÙىّ٠بÙ’نÙ اÙŽبÙ‰ طالÙبÙ
آن دو در زیر کساØ¡ وارد شد در این هنگام ابوالحسن علÙ‰ بن ابیطالب وارد شد
وÙŽقالÙŽالسÙ‘ÙŽلامÙ عÙŽلÙŽیÙ’کÙ یا بÙنÙ’تÙŽ رÙŽسÙولÙ اللÙ‘ÙŽهÙ فÙŽقÙلÙ’تÙ وÙŽعÙŽلÙŽیÙ’کÙŽ السÙ‘ÙŽلامÙ یا اÙŽبÙŽا
و فرمود سلام بر تو اÙ‰ دختر رسول خدا گفتم : و بر تو باد سلام اÙ‰ ابا
الÙ’حÙŽسÙŽنÙ وÙŽ یا اÙŽمیرÙŽ الÙ’مÙØ¤Ù’مÙنینÙŽ فÙŽقالÙŽ یا فاطÙمَة٠اÙنّى اÙŽشÙŽمÙ‘Ù عÙنÙ’دÙŽکÙ رائÙحَةً
الحسن و اÙ‰ امیر مؤ منان فرمود: اÙ‰ فاطمه من بوÙ‰ خوشÙ‰ نزد تو استشمام مÙ‰ کنم
طÙŽیÙ‘Ùبَةً کÙŽاÙŽنÙ‘ÙŽها راÙ‘ÙŽئÙحَة٠اÙŽخÙ‰ وÙŽابÙ’نÙ عÙŽمّى رÙŽسÙولÙ اللÙ‘ÙŽهÙ فÙŽقÙلÙ’تÙ نÙŽعÙŽمÙ’ ها هÙوÙŽ مÙŽعÙŽ
گویا بوÙ‰ برادرم و پسر عمویم رسول خدا است ؟ گفتم : آرÙ‰ این او است که
وÙŽلÙŽدÙŽیÙ’کÙŽ تÙŽحÙ’تÙŽ الÙ’کÙساَّء٠فÙŽاÙŽقÙ’بÙŽلÙŽ عÙŽلÙىّ٠نÙŽحÙ’وÙŽ الÙ’کÙساَّء٠وÙŽقالÙŽ السÙ‘ÙŽلامÙ عÙŽلÙŽیÙ’کÙŽ
با دو فرزندت در زیر کساØ¡ هستند پس علÙ‰ نیز بطرف کساØ¡ رفت و گفت سلام بر تو
یا رÙŽسÙولÙŽ اللÙ‘ÙŽهÙ اÙŽتÙŽاÙ’ذÙŽنÙ لÙ‰ اÙŽنÙ’ اÙŽکÙونÙŽ مÙŽعÙŽکÙمÙ’ تÙŽحÙ’تÙŽ الÙ’کÙساَّء٠قالÙŽ لÙŽهÙ وÙŽعÙŽلÙŽیÙ’کÙŽ
اÙ‰ رسول خدا آیا اذن مÙ‰ دهÙ‰ که من نیز با شما در زیر کساØ¡ باشم رسول خدا به او فرمود: و بر تو
السÙ‘ÙŽلامÙ یا اÙŽخÙ‰ یا وÙŽصÙیّى وÙŽخÙŽلیفÙŽتÙ‰ وÙŽصاحÙبÙŽ لÙواÙ‘ÙŽئÙ‰ قÙŽدÙ’ اÙŽذÙنÙ’تÙ لÙŽکÙŽ
باد سلام اÙ‰ برادر من و اÙ‰ وصÙ‰ و خلیفه و پرچمدار من به تو اذن دادم
فÙŽدÙŽخÙŽلÙŽ عÙŽلÙىّ٠تÙŽحÙ’تÙŽ الÙ’کÙساَّء٠ثÙمÙ‘ÙŽ اÙŽتÙŽیÙ’تÙ نÙŽحÙ’وÙŽ الÙ’کÙساَّء٠وÙŽقÙلÙ’تÙ اÙŽلسÙ‘ÙŽلامÙ
پس علÙ‰ نیز وارد در زیر کساØ¡ شد، در این هنگام من نیز بطرف کساØ¡ رفتم و عرض کردم سلام
عÙŽلÙŽیÙ’کÙŽ یا اÙŽبÙŽتاهÙ یا رÙŽسÙولÙŽ اللÙ‘ÙŽهÙ اÙŽتÙŽاÙ’ذÙŽنÙ لÙ‰ اÙŽن اÙŽکÙونÙŽ مÙŽعÙŽکÙمÙ’ تÙŽحÙ’تÙŽ الÙ’کÙساÙ‘ÙŽØ¡Ù
بر تو اÙ‰ پدرجان اÙ‰ رسول خدا آیا به من هم اذن مÙ‰ دهÙ‰ که با شما در زیر کساØ¡ باشم ؟
قالÙŽ وÙŽعÙŽلÙŽیÙ’کÙ السÙ‘ÙŽلامÙ یا بÙنÙ’تÙ‰ وÙŽیا بÙŽضÙ’عÙŽتÙ‰ قÙŽدÙ’ اÙŽذÙنÙ’تÙ لÙŽکÙ فÙŽدÙŽخÙŽلÙ’تÙ تÙŽحÙ’تÙŽ
فرمود: و بر تو باد سلام اÙ‰ دخترم و اÙ‰ پاره تنم به تو هم اذن دادم ، پس من نیز به زیر
الÙ’کÙساَّء٠فÙŽلÙŽمÙ‘ÙŽا اکÙ’تÙŽمÙŽلÙ’نا جÙŽمیعاÙ‹ تÙŽحÙ’تÙŽ الÙ’کÙساَّء٠اÙŽخÙŽذÙŽ اÙŽبÙ‰ رÙŽسÙولÙ اللÙ‘ÙŽهÙ
کساØ¡ رفتم ، و چون همگÙ‰ در زیر کساØ¡ جمع شدیم پدرم رسول خدا
بÙطÙŽرÙŽفÙŽÙ‰Ù الÙ’کÙساَّء٠وÙŽاÙŽوÙ’مÙŽئÙŽ بÙیÙŽدÙهÙ الÙ’یÙمÙ’نÙ‰ اÙلÙŽÙ‰ السÙ‘ÙŽماَّء٠وÙŽقالÙŽ اÙŽللÙ‘هÙمÙ‘ÙŽ اÙنÙ‘ÙŽ
دو طرف کساØ¡ را گرفت و با دست راست بسوÙ‰ آسمان اشاره کرد و فرمود: خدایا
هؤÙلاَّء٠اÙŽهÙ’لÙ بÙŽیÙ’تÙ‰ وÙŽخ اÙ‘ÙŽصÙ‘ÙŽتÙ‰ وÙŽح اÙ‘ÙŽمÙ‘ÙŽتÙ‰ لÙŽحÙ’مÙهÙمÙ’ لÙŽحÙ’مÙ‰ وÙŽدÙŽمÙهÙمÙ’ دÙŽمÙ‰
اینانند خاندان من و خواص ونزدیکانم گوشتشان گوشت من و خونشان خون من است
یÙØ¤Ù’لÙمÙنÙ‰ ما یÙØ¤Ù’لÙمÙهÙمÙ’ وÙŽیÙŽحÙ’زÙنÙنÙ‰ ما یÙŽحÙ’زÙنÙهÙمÙ’ اÙŽنÙŽا حÙŽرÙ’بÙŒ لÙمÙŽنÙ’ حارÙŽبÙŽهÙمÙ’
مÙ‰ آزارد مرا هرچه ایشان را بیازارد وبه اندوه مÙ‰ اندازد مراهرچه ایشان را به اندوه در آورد من در جنگم با هر که با ایشان بجنگد
وÙŽسÙلÙ’مÙŒ لÙمÙŽنÙ’ سالÙŽمÙŽهÙمÙ’ وÙŽعÙŽدÙوÙ‘Ù لÙمÙŽنÙ’ عاداهÙمÙ’ وÙŽمÙحÙبÙ‘Ù لÙمÙŽنÙ’ اÙŽحÙŽبÙ‘ÙŽهÙمÙ’ اÙنÙ‘ÙŽهÙمÙ’
و در صلحم با هر که با ایشان درصلح است ودشمنم باهرکس که با ایشان دشمنÙ‰ کند و دوستم با هر کس که ایشان را دوست دارد
مÙنّى وÙŽاÙŽ نÙŽا مÙنÙ’هÙمÙ’ فÙŽاجÙ’عÙŽلÙ’ صÙŽلÙŽواتÙکÙŽ وÙŽبÙŽرÙŽکاتÙکÙŽ وÙŽرÙŽحÙ’مÙŽتÙŽکÙŽ وÙŽغÙفÙ’رانÙŽکÙŽ
اینان از منند و من از ایشانم پس بفرست درودهاÙ‰ خود و برکتهایت و مهرت و آمرزشت
وÙŽرÙضÙ’وانÙŽکÙŽ عÙŽلَىَّ وÙŽعÙŽلÙŽیÙ’هÙمÙ’ وÙŽاÙŽذÙ’هÙبÙ’ عÙŽنÙ’هÙمÙ الرÙ‘ÙجÙ’سÙŽ وÙŽطÙŽهÙ‘ÙرÙ’هÙمÙ’ تÙŽطÙ’هیراÙ‹
و خوشنودیت را بر من و بر ایشان و دور کن از ایشان پلیدÙ‰ را و پاکیزه شان کن بخوبÙ‰
فÙŽقالÙŽ اللÙ‘ÙŽهÙ عÙŽزÙ‘ÙŽوÙŽجÙŽلÙ‘ÙŽ یا مÙŽلاÙ‘ÙŽئÙکÙŽتÙ‰ وÙŽی ا سÙکÙ‘ انÙŽ سÙŽم و اتÙ‰ اÙنّى ما خÙŽلÙŽقÙ’تÙ
پس خداÙ‰ عزوجل فرمود: اÙ‰ فرشتگان من و اÙ‰ ساکنان آسمانهایم براستÙ‰ که من نیافریدم
سÙŽماَّءً مÙŽبÙ’نÙیَّةً وÙŽلا اÙŽرÙ’ضاÙ‹ مÙŽدÙ’حÙیَّةً وÙŽلا قÙŽمÙŽراÙ‹ مÙنیراÙ‹ وÙŽلا شÙŽمÙ’ساÙ‹ مÙضÙیÙ‘ÙŽئَةً وÙŽلا
آسمان بنا شده و نه زمین گسترده و نه ماه تابان و نه مهر درخشان و نه
فÙŽلÙŽکاÙ‹ یÙŽدÙورÙ وÙŽلا بÙŽحÙ’راÙ‹ یÙŽجÙ’رÙ‰ وÙŽلا فÙلÙ’کاÙ‹ یÙŽسÙ’رÙ‰ اÙلاÙ‘ فÙ‰ مÙŽحÙŽبَّة٠هؤÙلاÙ‘ÙŽØ¡Ù
فلک چرخان و نه دریاÙ‰ روان و نه کشتÙ‰ در جریان را مگر بخاطر دوستÙ‰ این
الÙ’خÙŽمÙ’سَة٠الÙ‘ÙŽذینÙŽ هÙمÙ’ تÙŽحÙ’تÙŽ الÙ’کÙساَّء٠فÙŽقالÙŽ الاÙ’ÙŽمینÙ جÙبÙ’راÙ‘ÙŽئیلÙ یا رÙŽبÙ‘Ù وÙŽمÙŽنÙ’
پنج تن اینان که در زیر کسایند پس جبرئیل امین عرض کرد: پروردگارا کیانند
تÙŽحÙ’تÙŽ الÙ’کÙساَّء٠فÙŽقالÙŽ عÙŽزÙ‘ÙŽوÙŽجÙŽلÙ‘ÙŽ هÙمÙ’ اÙŽهÙ’لÙ بÙŽیÙ’تÙ النÙ‘ÙبÙوَّة٠وÙŽمÙŽعÙ’دÙنÙ الرÙ‘ÙسالÙŽØ©Ù
در زیر کساØ¡؟ خداÙ‰ عزوجل فرمود: آنان خاندان نبوت و کان رسالتند:
هÙمÙ’ فاطÙمَة٠وÙŽاÙŽبÙوها وÙŽبÙŽعÙ’لÙها وÙŽبÙŽنÙوها فÙŽقالÙŽ جÙبÙ’راÙ‘ÙŽئیلÙ یا رÙŽبÙ‘Ù اÙŽتÙŽاÙ’ذÙŽنÙ لÙ‰ اÙŽنÙ’
آنان فاطمه است و پدرش و شوهر و دو فرزندش جبرئیل عرض کرد: پروردگارا آیا به من هم اذن مÙ‰ دهÙ‰
اÙŽهÙ’بÙطÙŽ اÙلÙŽÙ‰ الاÙ’ÙŽرÙ’ضÙ لاÙÙŽکÙونÙŽ مÙŽعÙŽهÙمÙ’ سادÙساÙ‹ فÙŽقالÙŽ اللÙ‘ÙŽهÙ نÙŽعÙŽمÙ’ قÙŽدÙ’ اÙŽذÙنÙ’تÙ لÙŽکÙŽ
که به زمین فرود آیم تا ششمین آنها باشم خدا فرمود: آرÙ‰ به تو اذن دادم
فÙŽهÙŽبÙŽطÙŽ الاÙ’ÙŽمینÙ جÙبÙ’راÙ‘ÙŽئیلÙ وÙŽقالÙŽ السÙ‘ÙŽلامÙ عÙŽلÙŽیÙ’کÙŽ یا رÙŽسÙولÙŽ اللÙ‘ÙŽهÙ الÙ’عÙŽلÙىّÙ
پس جبرئیل امین به زمین آمد و گفت : سلام بر تو اÙ‰ رسول خدا، (پروردگار) علىّ
الاÙ’ÙŽعÙ’لÙ‰ یÙقÙ’رÙئÙکÙŽ السÙ‘ÙŽلامÙŽ وÙŽیÙŽخÙصÙ‘ÙکÙŽ بÙالتÙ‘ÙŽحÙیَّة٠وÙŽالاÙ’ÙکÙ’رامÙ وÙŽیÙŽقÙولÙ لÙŽکÙŽ
اعلÙ‰ سلامت مÙ‰ رساند و تو را به تحیت و اکرام مخصوص داشته و مÙ‰ فرماید:
وÙŽعÙزÙ‘ÙŽتÙ‰ وÙŽجÙŽلالÙ‰ اÙنّى ما خÙŽلÙŽقÙ’تÙ سÙŽماَّءً مÙŽبÙ’نÙیَّةً وÙŽلا اÙŽرÙ’ضاÙ‹ مÙŽدÙ’حÙیَّةً وÙŽلا
به عزت و جلالم سوگند که من نیافریدم آسمان بنا شده و نه زمین گسترده و نه
قÙŽمÙŽراÙ‹ مÙنیراÙ‹ وÙŽلا شÙŽمÙ’ساÙ‹ مÙضÙ‘ÙŽیئَةً وÙŽلا فÙŽلÙŽکاÙ‹ یÙŽدÙورÙ وÙŽلا بÙŽحÙ’راÙ‹ یÙŽجÙ’رÙ‰ وÙŽلا
ماه تابان و نه مهر درخشان و نه فلک چرخان و نه دریاÙ‰ روان و نه کشتÙ‰ در
فÙلÙ’کاÙ‹ یÙŽسÙ’رÙ‰ اÙلاÙ‘ لاÙÙŽجÙ’لÙکÙمÙ’ وÙŽمÙŽحÙŽبÙ‘ÙŽتÙکÙمÙ’ وÙŽقÙŽدÙ’ اÙŽذÙنÙŽ لÙ‰ اÙŽنÙ’ اÙŽدÙ’خÙلÙŽ مÙŽعÙŽکÙمÙ’
جریان را مگر براÙ‰ خاطر شما و محبت و دوستÙ‰ شما و به من نیز اذن داده است که با شما
فÙŽهÙŽلÙ’ تÙŽاÙ’ذÙŽنÙ لÙ‰ یا رÙŽسÙولÙŽ اللÙ‘ÙŽهÙ فÙŽقالÙŽ رÙŽسÙولÙ اللÙ‘ÙŽهÙ وÙŽعÙŽلÙŽیÙ’کÙŽ السÙ‘ÙŽلامÙ یا
در زیر کساØ¡ باشم پس آیا تو هم اÙ‰ رسول خدا اذنم مÙ‰ دهÙ‰ ؟ رسول خدا(ص ) فرمود و بر تو باد سلام اÙ‰
اÙŽمینÙŽ وÙŽحْى٠اللÙ‘ÙŽهÙ اÙنÙ‘ÙŽهÙ نÙŽعÙŽمÙ’ قÙŽدÙ’ اÙŽذÙنÙ’تÙ لÙŽکÙŽ فÙŽدÙŽخÙŽلÙŽ جÙبÙ’راÙ‘ÙŽئیلÙ مÙŽعÙŽنا تÙŽحÙ’تÙŽ
امین وحÙ‰ خدا آرÙ‰ به تو هم اذن دادم پس جبرئیل با ما وارد در زیر
الÙ’کÙساَّء٠فÙŽقالÙŽ لاÙÙŽبÙ‰ اÙنÙ‘ÙŽ اللÙ‘ÙŽهÙŽ قÙŽدÙ’ اÙŽوÙ’حÙ‰ اÙلÙŽیÙ’کÙمÙ’ یÙŽقÙولÙ اÙنÙ‘ÙŽما یÙریدÙ اللÙ‘ÙŽهÙ
کساØ¡ شد و به پدرم گفت : همانا خداوند بسوÙ‰ شما وحÙ‰ کرده و مÙ‰ فرماید: ((حقیقت این است که خدا مÙ‰ خواهد
لÙیÙذÙ’هÙبÙŽ عÙŽنÙ’کÙمÙ الرÙ‘ÙجÙ’سÙŽ اÙŽهÙ’لÙŽ الÙ’بÙŽیÙ’تÙ وÙŽیÙطÙŽهÙ‘ÙرÙŽکÙمÙ’ تÙŽطÙ’هیراÙ‹ فÙŽقالÙŽ عÙŽلÙىّ٠لاÙÙŽبÙ‰
پلیدÙ‰ (و ناپاکÙ‰ ) را از شما خاندان ببرد و پاکیزه کند شما را پاکیزگÙ‰ کامل )) علÙ‰ علیه السلام به پدرم گفت :
یا رÙŽسÙولÙŽ اللÙ‘ÙŽهÙ اÙŽخÙ’بÙرÙ’نÙ‰ ما لÙجÙلÙوسÙنا هذا تÙŽحÙ’تÙŽ الÙ’کÙساَّء٠مÙنÙŽ الÙ’فÙŽضÙ’لÙ عÙنÙ’دÙŽ
اÙ‰ رسول خدا به من بگو این جلوس (و نشستن ) ما در زیر کساØ¡ چه فضیلتÙ‰ (و چه شرافتÙ‰ ) نزد
اللÙ‘ÙŽهÙ فÙŽقالÙŽ النÙ‘ÙŽبÙىّ٠وÙŽالÙ‘ÙŽذÙ‰ بÙŽعÙŽثÙŽنÙ‰ بÙالÙ’حÙŽقÙ‘Ù نÙŽبÙیÙ‘اÙ‹ وÙŽاصÙ’طÙŽفانÙ‰ بÙالرÙ‘Ùسالَة٠نÙŽجÙیÙ‘اÙ‹
خدا دارد؟ پیغمبر(ص ) فرمود: سوگند بدان خدائÙ‰ که مرا به حق به پیامبرÙ‰ برانگیخت و به رسالت و نجات دادن (خلق )
ما ذÙکÙرÙŽ خÙŽبÙŽرÙنا هذا فÙ‰ مÙŽحÙ’فÙلÙ مÙنÙ’ مÙŽحافÙلÙ اÙŽهÙ’لÙ الاÙ’ÙŽرÙ’ضÙ وÙŽفیهÙ جÙŽمÙ’عÙŒ مÙنÙ’
برگزید که ذکر نشود این خبر (و سرگذشت ) ما در انجمن و محفلÙ‰ از محافل مردم زمین که در آن گروهÙ‰ از
شÙŽیعÙŽتÙنا وÙŽمÙحÙبÙ‘ینا اÙلاÙ‘ وÙŽنÙŽزÙŽلÙŽتÙ’ عÙŽلÙŽیÙ’هÙمÙ الرÙ‘ÙŽحÙ’مَة٠وÙŽحÙŽفÙ‘ÙŽتÙ’ بÙهÙمÙ الÙ’مÙŽلاÙ‘ÙŽئÙکÙŽØ©Ù
شیعیان و دوستان ما باشند جز آنکه نازل شود بر ایشان رحمت (حق ) و فرا گیرند ایشان را فرشتگان
وÙŽاسÙ’تÙŽغÙ’فÙŽرÙŽتÙ’ لÙŽهÙمÙ’ اÙلÙ‰ اÙŽنÙ’ یÙŽتÙŽفÙŽرÙ‘ÙŽقÙوا فÙŽقالÙŽ عÙŽلÙىّ٠اÙذاÙ‹ وÙŽاللÙ‘ÙŽهÙ فÙزÙ’نا وÙŽفازÙŽ شیعÙŽتÙنا
و براÙ‰ آنها آمرزش خواهند تا آنگاه که از دور هم پراکنده شوند، علÙ‰ (که این فضیلت را شنید) فرمود: با این ترتیب به خدا سوگند ما
وÙŽرÙŽبÙ‘Ù الÙ’کÙŽعÙ’بَة٠فÙŽقالÙŽ النÙ‘ÙŽبÙىّ٠ثانÙیاÙ‹ یا عÙŽلÙىّ٠وÙŽالÙ‘ÙŽذÙ‰ بÙŽعÙŽثÙŽنÙ‰ بÙالÙ’حÙŽقÙ‘Ù نÙŽبÙیÙ‘اÙ‹
رستگار شدیم و سوگند به پروردگار کعبه که شیعیان ما نیز رستگار شدند، دوباره پیغمبر فرمود: اÙ‰ علÙ‰ سوگند بدانکه مرا بحق به نبوت
وÙŽاصÙ’طÙŽفانÙ‰ بÙالرÙ‘Ùسالَة٠نÙŽجÙیÙ‘اÙ‹ ما ذÙکÙرÙŽ خÙŽبÙŽرÙنا هذا فÙ‰ مÙŽحÙ’فÙلÙ مÙنÙ’ مÙŽحافÙلÙ
برانگیخت و به رسالت و نجات دادن (خلق ) برگزید ذکر نشود این خبر (و سرگذشت ) ما درانجمن ومحفلÙ‰ از محافل
اÙŽهÙ’لÙ الاÙ’ÙŽرÙ’ضÙ وÙŽفیهÙ جÙŽمÙ’عÙŒ مÙنÙ’ شیعÙŽتÙنا وÙŽمÙحÙبÙ‘ینا وÙŽفیهÙمÙ’ مÙŽهÙ’مÙومÙŒ اÙلاÙ‘
مردم زمین که در آن گروهÙ‰ از شیعیان و دوستان ما باشند و در میان آنها اندوهناکÙ‰ باشد جز
وÙŽفÙŽرÙ‘ÙŽجÙŽ اللÙ‘ÙŽهÙ هÙŽمÙ‘ÙŽهÙ وÙŽلا مÙŽغÙ’مÙومÙŒ اÙلاÙ‘ وÙŽکÙŽشÙŽفÙŽ اللÙ‘ÙŽهÙ غÙŽمÙ‘ÙŽهÙ وÙŽلا طالÙبÙ حاجَة٠اÙلاÙ‘
آنکه خدا اندوهش را برطرف کند و نه غمناکÙ‰ جز آنکه خدا غمش را بگشاید و نه حاجتخواهÙ‰ باشد جز آنکه
وÙŽقÙŽضÙŽÙ‰ اللÙ‘هÙ حاجÙŽتÙŽهÙ فÙŽقالÙŽ عÙŽلÙىّ٠اÙذاÙ‹ وÙŽاللÙ‘ÙŽهÙ فÙزÙ’نا وÙŽسÙعÙدÙ’نا وÙŽکÙŽذلÙکÙŽ
خدا حاجتش را برآورد، علÙ‰ گفت : بدین ترتیب به خدا سوگند ما کامیاب و سعادتمند شدیم و هم چنین
شیعÙŽتÙنا فازÙوا وÙŽسÙعÙدÙوا فÙÙ‰ الدÙ‘ÙنÙ’یا وÙŽالاÙ’خÙرَة٠وÙŽرÙŽبÙ‘Ù الÙ’کÙŽعÙ’بÙŽØ©
سوگند به پروردگار کعبه که شیعیان ما نیز رستگار شدند
💬 دیدگاهها (0 دیدگاه)
📝 ثبت دیدگاه جدید
✅ بدون نیاز به کد امنیتی
✅ دیدگاه شما پس از تایید مدیر نمایش داده میشود.