✍️ نویسنده: islammovies
🏷️ دسته: 65
💬 تعداد کامنت‌ها: 1
📊 بازدید: 4,861

داستان زیر یک داستان کوتاهه ولی اموزنده حتما بخوانید:

(بساط شیطان )
دیروز شیطان را دیدم در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود : فریب می فروخت ØŒ مردم دورش جمع شده بودند ØŒ هیاه. میکردند ØŒ هول می زدند و بیشتر می خواستند ØŒ توی بساطش همه چیز بود :
غرور ØŒ حرص ØŒ دروغ و جنایت و . . .
هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی می داد ØŒ بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را ØŒ بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی ها آزادگیشان را .

ادمه داستان در ادامه مطلب:

شیطان میخندید و دهانش بوی گند جهنم میداد حالم را بهم می زد ØŒ انگار ذهنم را خواند – موزیانه خندید و گفت : من کاری به کسی ندارم فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا میکنم ØŒ نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی را از من بخرد ØŒ می بینی !

آدمها خودشان دورم جمع شده اند ØŸ!

آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت :

البته تو با اینها فرق میکنی . تو زیرکی و مومن ØŒ زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد . اینها ساده اند و گرسنه ØŒ در ازای هرچیز فریب می خورند . ساعت ها کنار بساطش نشستم تا اینکه چشمم به جعبه عبادت افتاد که لا به لای چیز دیگر بود دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم ØŒ با خودم گفتم : بگذار یکبار هم شده کسی ØŒ چیزی از شیطان بدزد . به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم . توی آن اما جز غرور چیزی نبود . جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت .  فریب خورد بودم  . . . فریب

دستم را روی قلبم گذاشتم ØŒ نبود !

فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام . تمام راه دویدم ØŒ تمام راه لعنتش کردم . . .

تمام راه خدا خدا کردم .

می خواستم عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم .

به میدان رسیدم شیطان ام نبود . . .

آن وقت نشستم و های های گریه کردم ØŒ اشکهایم که تمام شد ØŒ بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم صدای قلبم را . . . .

و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم و به شکرانه قلبی که پیدا شده بود . . .