✍️ نویسنده: 4
📁 بازی
داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت بیست و یکم
از فردای اون روز هر از چند گاهی نگاهم به مهناز می افتاد و دوباره دلم یه جوری می شد. چندین روز به همین منوال گذشت تا اوایل اسفند ماه تصمیم گرفتم به بابا سعید بگم. تا آخر سال هم کارآموزی من تموم میشد و از اون شرکت بیرون می اومدم. شب اولش رفتم به محدثه گفتم ، که گفت آره دیگه وقتشه و بعدش رفتم به بابا سعید بگم. بابا توی اتاقش مشغول کارهاش بود اجازه گرفتم و نشستم گفت:"چیه سعید دوباره عاشق شدی ؟" البته این جمله رو به شوخی گفت. منم گفتم :"راستش و بخوای آره!" توجهش به من جلب شدو گفت:"جدی میگی پسرم؟" گفتم :"بابا جون قربونت برم تو نگاه من شوخی ای می بینی؟" گفت:"کی هست ؟ کجا دیدیش؟" گفتم : "اسمش مهنازه! توی شرکت آقا باقر منشی هستش" گفت: "اوه اوه منشی آقا باقر؟؟؟" گفتم :"پدر خیلی با تعجب گفتی مگه چیه ؟" گفت: "اون بنده خدا اصلا به تو نمیخوره عزیزم دختر مذهبی واقعی!" گفتم:"پدر یعنی من کافرم؟؟" گفت:"نه عزیزم ولی به هر حال درجات با هم فرق داره اون خیلی فازش بالاست فیلم هم بازی نمیکنه ولی باشه فردا جلسه میذاریم صحبت میکنیم." بوسیدمش و از اتاق اومدم بیرون و منتظر جلسه فردا شدم. فردا شبش دور هم جمع شدیم. دوباره همون جمع یعنی محدثه ، مامان و بابا و من. مامان گفت واقعیتش من نظری ندارم برای اینکه آخرین نفرم و اصلا کاظم تا شروع جلسه اصلا به من نگفت. گفتم:"مامانی الهی من قربونت برم ببخشید به خدا دیشب میخواستم بهت بگم گفتم بالاخره یا بابا یا محدثه بهت میگن" مامان گفت:"باشه بخشیدم" همه خندیدن. بابا گفت :"من شناختی که از طریق باقر از مهناز خانم دارم خانواده ی بسیار پولداری هستن و این مهناز خانم خودش مستقل کار میکنه و یکسال از کاظم کوچیکتره با وجود درس خوندن کار هم میکنه و به شدت معتقد و مذهبی. " محدثه گفت :"چقدر مذهبی؟ به ما میخورن؟" بابا سعید گفت:"والا باقر می گفت خیلی مذهبی هستن یعنی کاملا همه چیز و رعایت می کنن" مامان مهناز گفت:"میخوای من یا محدثه Â بریم صحبت کنیم یه قراره قبل از خواستگاری برای صحبت کردن بذاریم؟ اینا با هم حرف بزنن ببینیم اصلا چقدر بهم میخورن" محدثه و بابا هم تایید کردن و قرار بر همین شد. مرتضی حیدری
💬 دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی ثبت نشده. اولین نفر باشید!
📝 ثبت دیدگاه جدید
✅ دیدگاه شما پس از تایید مدیر نمایش داده میشود.