✍️ نویسنده: 4
عشق من مهناز – فصل سوم قسمت سوم
سایت نودیها : من تحقیقات زیادی کردم و برخی ازاون مسایلی رو که جلسه قبل به مهناز گفته بودم رو کاملا در فکر ودلم تغییر دادم. موضوعات را با مهناز در میون گذاشتم و مهناز هم خیلی استقبال کرد بعد از اینکه صحبتهامون تموم شد مهناز گفت:"از نظر من دیگه نیازی به جلسه نیست" گفتم :"خوب جوابتون چیه؟" گفت:"باید با پدر و مادرم و بقیه هم مشورت کنم " این جمله یعنی تلویحا پذیرفته بود ولی خوب نمی خواست مستقیما چیزی بگه. موضوع رو با خانواده در میان گذاشتم و قرار شد جلسه بعد برای بله برون بیایم. خیلی خوشحال بودم بالاخره می تونستم کنار عشقمÂ باشم و لحظات زیبایی رو باهم بسازیم. به سرعت روز ها گذشت و روز بله برون رسید مهناز و خانواده اش سنگ تموم گذاشتن فقط یک سکه و سفرهای زیارتی شد مهریه و قرار شد عقد ساده ای برگزار کنیم. باورم نمیشد این قدر ساده مسایل جلو بره و کار به روز عقد رسید برعکس اون چه که فکر می کردم بعد از عقد اتفاقات عجیبی افتاد که فردای روز عقد اولین اون مسایل و اتفاقات بود. فردای اون روز من صبح به مهناز زنگ زدم. گفتم :"سلام عشق من!" گفت:"سلام عزیزم چطور مطوری خوبی؟" گفتم : "عالی ام. عشقم؟؟" گفت:"جانم" گفتم :"مامانینا و خاله ها تصمیم گرفتن پس فردا یه مراسم کوچولو بگیرن. اگر اجازه بدی میخوان یه مقداری هم بزن و برقص توش باشه" گفت:"عزیزم قبلا که باÂ هم صحبت کردیم چرادوباره اصرار میکنی"
💬 دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی ثبت نشده. اولین نفر باشید!
📝 ثبت دیدگاه جدید
✅ دیدگاه شما پس از تایید مدیر نمایش داده میشود.