🏠 خانه 🧭 ابزار اخبار 🔑 ورود
چند روایت و داستان از اخلاق و عدالت علی (ع) | مجله نودیها

چند روایت و داستان از اخلاق و عدالت علی (ع)

✍️ نویسنده: islammoviea
🏷️ دسته: 65
📊 بازدید: 2,223

خبرگزاری مهاجر - احادیث و روایات

منبع : مشرق نیوز

بسم الله الرحمن الرحیم - چند روایت و داستان از اخلاق و عدالت علی علیه السلام را در ادامه بخوانید.

 

گروه فرهنگی مشرق - بانگ شبون بلنداست و گویی این همه ناله را پاسخی نیست. زمینیان در ماتمند و آسمانیان چشم انتظار و علی چون همیشه مظلوم... امشب عجب حالی دارد حسن، نمی‌داند از غم فراق پدر بگرید یا بر این وصال ابدی غبطه خورد و حسین همچنان به پدر می‌نگرد ، پدر که غریبانه در بستر جهل کوفیان خفته. علی را در محراب عشق کشتند، فرق عدالت را در شام سیاهی شکافتند و نخواستند آفتاب، ظلمت شب‌هایشان را روشن کند. علی غریب و تنها، شکوه در چاه می‌کرد، نخلستان‌های کوفه هیچگاه ناله‌های شبانه‌اش را از یاد نخواهد برد. دل آسمانی‌اش پر بود از عشق خدا و همین عشق او را به عرشیان پیوند می‌زد و امشب عرش را در مقدمش، آذین بسته‌اند. علی رهسپار است و دلها در پی او روان، او می‌رود و حسرت ابدی جهان را فرا می‌گیرد، چرا که علی یگانه بود ...
در ادامه نمونه هایی برجسته از اخلاق امیرالمومنین(ع) که به قلم استاد حسین انصاریان به رشته تحریر در آمده از نظرتان می گذرد.

میانجÙ‰ شدن حضرت امیرمومنان (علیه السلام)
امیرالمومنین (علیه السلام) بر خرمافروشان گذشت ، ناگاه کنیزÙ‰ را در حال گریه دید ، فرمود : سبب گریه ات چیست ؟ گفت : آقایم مرا با یک درهم براÙ‰ خرید خرما فرستاد ، از این شخص خرما را خریدم و نزد  خانواده  آقایم بردم ، ولÙ‰ نپسندید ، هنگامÙ‰ که به ایشان برگرداندم از پس گرفتن سر باز زد .
حضرت به خرمافروش گفت : اÙ‰ بنده خدا ! این یک خدمتکار است و از خود اختیارÙ‰ ندارد ، درهمش را باز گردان و خرما را پس بگیر ، خرمافروش از جا برخاست و مشتÙ‰ به حضرت زد .
مردم گفتند :  چه کردÙ‰  این امیرالمومنین (علیه السلام)است ؟ ! مرد از شدÙ‘ت ترس به تنگÙ‰ نفس افتاد و رنگ چهره اش زرد شد و خرما را از کنیز گرفت و درهم را به او باز گردانید سپس گفت : اÙ‰ امیرالمومنین ! از من راضÙ‰ شو ، حضرت فرمود : چه چیزÙ‰ بیشتر از اینکه ببینم تو خود را اصلاح کرده اÙ‰ مرا راضÙ‰ مÙ‰ کند ؟
و کلام امیرالمومنین (علیه السلام) به این صورت آمده است : من در صورتÙ‰ از تو راضÙ‰ مÙ‰ شوم که حقوق مردم را تمام و کامل بپردازÙ‰ .

 

 



گذشتÙ‰ زیبا
امیرمومنان (علیه السلام) براÙ‰ دستگیرÙ‰ لبید بن عطارد تمیمÙ‰ Ù€ به خاطر گفتن سخنانÙ‰ Ù€ مامور فرستاده بود . ماموران از  کوÙ‰  بنÙ‰ اسد مÙ‰ گذرند که نعیم بن دجاجه اسدÙ‰ برخاسته ، لبید را از قبضه ماموران رها مÙ‰ کند .
امیرمومنان (علیه السلام) براÙ‰ دستگیرÙ‰ نعیم بن دجاجه مامورانÙ‰ را گسیل مÙ‰ کند که بعد از آوردن وÙ‰ امام به تنبیه بدنÙ‰ او فرمان مÙ‰ دهد ، در این حال نعیم مÙ‰ گوید : آرÙ‰ ، به خدا قسم که با تو بودن خوارÙ‰ و دورÙ‰ جستن از تو کفر است !
امام (علیه السلام) فرمود : از تو گذشت کردیم ، خداوند مÙ‰ فرماید: « به شیوه نیکو بدÙ‰ را دفع کن ».
اما سخنت : بودن با تو ذلت است ، بدÙ‰ بود که بدست آوردÙ‰ و اما گفته است که جدایÙ‰ از تو کفر است ، نیکÙ‰ است که بدان دست یافتÙ‰ پس این به این.

 


 
اوج ایثار
امیرالمومنین (علیه السلام) به خاطر پاره اÙ‰ از امورش وارد مکه شد . در آن جا اعرابÙ‰ را دید که به پرده کعبه آویخته ، مÙ‰ گوید : اÙ‰ صاحب خانه ! خانه ، خانه توست و مهمان ، مهمان تو ، براÙ‰ هر مهمانÙ‰ از سوÙ‰ مهماندارش وسیله پذیرایÙ‰ مهیاست ، امشب پذیرایÙ‰ از سوÙ‰ خودت را نسبت به من آمرزش قرار ده .
امیرالمومنین (علیه السلام) به یارانش فرمود : آیا سخن این اعرابÙ‰ را نمÙ‰ شنوید ؟ گفتند : آرÙ‰ ، فرمود : خدا بزرگوارتر از این است که مهمانش را از پیشگاهش دست خالÙ‰ برگرداند !
چون شب دوم شد او را آویخته به همان رکن دید که مÙ‰ گوید : اÙ‰ عزیز در عزتت ! عزیزتر از تو در عزتت نیست ، مرا به عزÙ‘ عزتت در عزتÙ‰ عزیز بدار که احدÙ‰ نداند آن عزت چگونه است ! به تو روÙ‰ مÙ‰ آورم و به تو توسÙ‘ل مÙ‰ جویم . به حق محمÙ‘د و آل محمÙ‘د بر تو ، چیزÙ‰ به من عطا کن که غیر تو آن را به من عطا نکند و آن چیز را از من بگردان که غیر تو آن را برنگرداند .
راوÙ‰ گوید : امیرالمومنین (علیه السلام)به یارانش فرمود : به خدا سوگند ! این جملات نام بزرگ تر خدا به لغت سریانÙ‰ است .
حبیبم رسول خدا (صلÙ‰ الله علیه وآله) مرا به آن خبر داده است . امشب این عرب از خدا درخواست بهشت کرد ، پس به او عطا فرمود و درخواست برگرداندن آتش دوزخ از خود کرد ، پس خدا آتش را از او برگردانید !
هنگامÙ‰ که شب سوم شد باز او را آویخته به همان رکن خانه دید که مÙ‰ گوید : اÙ‰ خدایÙ‰ که مکانÙ‰ او را در برنمÙ‰ گیرد و هیچ مکانÙ‰ از او خالÙ‰ نیست ، آنکه بدون کیفیت بوده است ; به این عرب چهار هزار درهم روزÙ‰ فرما .
امیرالمومنین (علیه السلام) پیش آمده ، فرمود : اÙ‰ عرب ! از خدا پذیرایÙ‰ خواستÙ‰ ، تو را پذیرایÙ‰ کرد ; بهشت طلبیدÙ‰ ، به تو عنایت نمود ; بازگردانیدن آتش خواستÙ‰ ، از تو بازگردانید ; امشب از او درخواست چهار هزار درهم دارÙ‰ ؟
عرب گفت : کیستÙ‰ ؟ فرمود : من علÙ‰ بن ابÙ‰ طالب هستم ، عرب گفت : به خدا سوگند تو مطلوب منÙ‰ و رفع نیازم به دست توست ، حضرت فرمود : اÙ‰ اعرابÙ‰ ! بخواه ، عرب گفت : هزار درهم براÙ‰ مهریه مÙ‰ خواهم و هزار درهم براÙ‰ اداÙ‰ قرضم و هزار درهم براÙ‰ خریدن خانه و هزار درهم براÙ‰ اداره امور زندگÙ‰ ام ، حضرت فرمود : اÙ‰ عرب ! انصاف در خواسته ات را رعایت کردÙ‰ ، هرگاه از مکه بیرون آمدÙ‰ به مدینه رسول بیا و در آنجا از خانه من بپرس .

 


عرب یک هفته در مکه ماند و سپس به جستجوÙ‰ امیرالمومنین (علیه السلام) به مدینه آمد و فریاد مÙ‰ زد : چه کسÙ‰ مرا به خانه امیرالمومنین علÙ‰ راهنمایÙ‰ مÙ‰ کند ؟ حسین بن علÙ‰ (علیهما السلام) از میان کودکان پاسخ داد : من تو را به خانه امیرالمومنین مÙ‰ برم ، من فرزند او حسین بن علÙ‰ هستم ، عرب گفت : هان ! پدرت کیست ؟ گفت : امیرالمومنین علÙ‰ بن ابÙ‰ طالب ، پرسید : مادرت کیست ؟ گفت : فاطمه زهرا سرور زنان جهانیان ، گفت : جدÙ‘ت کیست ؟ فرمود : پیامبر خدا محمÙ‘د بن عبداللÙ‘ه بن عبدالمطلب . گفت : جدÙ‘ه ات کیست ؟ فرمود : خدیجه دختر خویلد ، گفت : برادرت کیست ؟ فرمود : ابومحمÙ‘د حسن بن علÙ‰ ، عرب گفت : سرتاسر دنیا را به دست آورده اÙ‰ ! ! به سوÙ‰ امیرالمومنین برو و به او بگو : اعرابÙ‰ که رفع نیازش را در مکه ضمانت کرده اÙ‰ کنار خانه ایستاده .
حضرت امام حسین (علیه السلام) وارد خانه شده ، گفت : پدرم ! اعرابÙ‰ که گمان مÙ‰ کند در شهر مکه در ضمانت شما قرار گرفته است ، کنار درب خانه ایستاده است .
امیرالمومنین (علیه السلام) به حضرت فاطمه (علیها السلام) فرمود : غذایÙ‰ نزد شما هست که این اعرابÙ‰ بخورد ؟ فاطمه (علیها السلام) گفت : نه . علÙ‰ (علیه السلام) لباس پوشید و از خانه درآمد و فرمود : ابو عبداللÙ‘ه سلمان فارسÙ‰ را صدا کنید .
چون سلمان آمد حضرت به او فرمود : اÙ‰ ابا عبداللÙ‘ه ! باغÙ‰ که پیامبر براÙ‰ من غرس کرد براÙ‰ فروش به تاجران عرضه کن .
سلمان به بازار رفت و باغ را به دوازده هزار درهم فروخت امیرالمومنین (علیه السلام)مال را آماده کرد و اعرابÙ‰ را فرا خواند ، چهار هزار درهم جهت نیازش به او پرداخت و چهل درهم براÙ‰ مخارجش .
خبر عطاÙ‰ علÙ‰ (علیه السلام) به نیازمندان مدینه رسید ، آنان هم نزد امیرالمومنین (علیه السلام)اجتماع کردند .
مردÙ‰ از انصار به خانه حضرت زهرا (علیها السلام) رفت و این واقعه را به آن حضرت خبر داد ، حضرت فرمود : خداوند براÙ‰ راه رفتنت اجرت دهد. پس حضرت علÙ‰ (علیه السلام) نشسته بود و درهم ها در برابر حضرت ریخته شده بود تا اینکه یارانش جمع شدند ، مشت مشت مÙ‰ کرد و به تک تک مردان مÙ‰ داد تا جایÙ‰ که درهمÙ‰ با او باقÙ‰ نماند . . .!

 

گذشتÙ‰ کریمانه
پس از پایان جنگ جمل ، فرزند طلحه ( موسÙ‰ بن طلحه ) را نزد آن حضرت آوردند ، حضرت به او فرمود : سه بار بگو : « استغفر اللÙ‘ه و اتوب الیه »، آنگاه او را آزاد کرده و فرمود : هر جا که خواستÙ‰ برو و در لشکرگاه از اسلحه و خیل اسبان آنچه یافتÙ‰ براÙ‰ خود بردار و در آینده زندگÙ‰ ات از خدا پروا کن و در خانه ات بنشین .

 


 توجه عاشقانه به یتیمان
وجود مبارک امیرالمومنین (علیه السلام) با اینکه به همه اوضاع و احوال کشور و مردمش آگاه بود و به ویژه یتمیان و مستمندان و بیوه زنان و نیازمندان را لحظه اÙ‰ از نظر دور نمÙ‰ داشت ولÙ‰ گاهÙ‰ براÙ‰ درس دادن به زمامداران و امت اسلام کارÙ‰ را هم چون فردÙ‰ عادÙ‰ انجام مÙ‰ داد .
روزÙ‰ زنÙ‰ را دید که مشکÙ‰ پر از آب به دوش مÙ‰ کشید . مشک را از او گرفت و تا جایÙ‰ که آن زن بنا داشت ، برد و آنگاه از وضع آن زن جویا شد ، زن گفت : علÙ‰ بن ابÙ‰ طالب شوهرم را به بعضÙ‰ از مرزها فرستاد و کشته شد ، برایم کودکانÙ‰ یتیم به جا گذاشت و من براÙ‰ اداره امور آنان چیزÙ‰ ندارم ، به این خاطر ضرورت و احتیاج مرا به انجام کار براÙ‰ مردم ناچار کرد .
حضرت به خانه برگشت و شب را با دغدغه خاطر و ناآرامÙ‰ گذراند ، هنگامÙ‰ که صبح شد زنبیلÙ‰ از طعام براÙ‰ آن خانواده با خود حمل کرد ، بعضÙ‰ از یارانش گفتند : آن را در اختیار من بگذار تا برایت بیاورم ، فرمود : چه کسÙ‰ در قیامت بار سنگین مرا به جاÙ‰ من حمل مÙ‰ کند ؟
آنگاه به درِ خانه آن زن رفت و در زد . زن گفت : کیست که در مÙ‰ زند ؟ حضرت فرمود : همان عبدÙ‰ هستم که مشک پرآب را براÙ‰ تو به دوش کشید ، در را باز کن که چیزÙ‰ براÙ‰ کودکان همراه دارم . زن گفت : خدا از تو خشنود باشد و میان من و علÙ‰ داورÙ‰ کند !
حضرت وارد شد و فرمود : علاقه دارم پاداش الهÙ‰ به دست آورم میان خمیر کردن آرد و پختن نان و بازÙ‰ کردن با کودکان یکÙ‰ را انتخاب کن . زن گفت : من به پختن نان بیناترم و تواناتر ، ولÙ‰ این تو و این کودکان ، با آنان بازÙ‰ کن تا من از نان پختن آسوده شوم .
زن مÙ‰ گوید : من به سوÙ‰ آرد رفتم و آن را خمیر کردم و علÙ‰ (علیه السلام) به جانب گوشت رفت و آن را پخت و با دست مبارکش گوشت پخته و خرما و خوراکÙ‰ دیگرÙ‰ به دهان کودکان مÙ‰ گذاشت ، هرگاه کودکان چیزÙ‰ از آن خوراکÙ‰ ها را مÙ‰ خوردند مÙ‰ گفت : فرزندانم ! علÙ‰ را از آنچه براÙ‰ شما پیش آمده ، حلال کنید !
هنگامÙ‰ که آرد خمیر شد ، زن گفت : اÙ‰ بنده خدا ! تنور را روشن کن ، علÙ‰ (علیه السلام)به جانب تنور شتافت و آن را شعلهور ساخت چون تنور شعله کشید صورتش را نزدیک برد و حرارت آتش را به آن تماس داده ، مÙ‰ گفت : یا علÙ‰ ! بچش ، این پاداش کسÙ‰ است که حق بیوه زنان و یتیمان را وا گذاشته .
ناگاه زنÙ‰ ( از زنان همسایه ) علÙ‰ (علیه السلام) را دید و او را شناخت و به مادر کودکان گفت : واÙ‰ بر تو ! این امیر مومنان است ; زن به جانب حضرت شتافت و پÙ‰ درپÙ‰ مÙ‰ گفت : از شما بس شرمنده ام اÙ‰ امیرمومنان ! حضرت فرمود : من از تو بس شرمنده ام اÙ‰ کنیز خدا که در مورد تو کوتاهÙ‰ کردم .

 

حمل بار براÙ‰ خانه
علÙ‰ (علیه السلام) در شهر کوفه از بازار خرمافروشان خرما خرید و آن را به وسیله گوشه اÙ‰ از رداÙ‰ مبارکش حمل کرد . مردم براÙ‰ گرفتن آن بار سنگین به سویش شتافته ، گفتند : یا امیرالمومنین ! ما آن را براÙ‰ شما حمل مÙ‰ کنیم ، حضرت فرمود : دارنده زن و فرزند به حمل بار براÙ‰ آنان سزاوارتر است.

 
پاÙ‰ برهنه در پنج موقعیÙ‘ت
زید بن علÙ‰ مÙ‰ گوید : علÙ‰ (علیه السلام) همواره در پنج مورد با پاÙ‰ برهنه حرکت مÙ‰ کرد و نعلین خود را به دست چپ مÙ‰ گرفت : روز عید فطر ، روز عید قربان ، روز جمعه ، هنگام عیادت بیمار و زمان تشییع جنازه و مÙ‰ فرمود : این پنج موقعیÙ‘ت ، جایگاه خداست و من دوست دارم در آنها پا برهنه باشم.

 
اخلاق در بازار
امیرالمومنین (علیه السلام) همواره در بازار به تنهایÙ‰ راه مÙ‰ رفت و گم شده را به مقصد ، راهنمایÙ‰ مÙ‰ نمود و ناتوان را یارÙ‰ مÙ‰ داد و بر فروشندگان و بقالان عبور مÙ‰ کرد و قرآن را بر آنان باز نموده ، این آیه را قرائت مÙ‰ کرد:
( تِلÙ’کÙŽ الدÙ‘ÙŽارُ الاÙ’خِرÙŽهُ نÙŽجÙ’عÙŽلُهÙŽا لِلÙ‘ÙŽذِینÙŽ لاÙŽ یُرِیدُونÙŽ عُلُوÙ‘اÙ‹ فِى الاÙ’ÙŽرÙ’ضِ وÙŽلاÙŽ فÙŽسÙŽاداÙ‹ وÙŽالÙ’عÙŽاقِبÙŽهُ لِلÙ’مُتÙ‘ÙŽقِینÙŽ ).
آن سراÙ‰  پرارزش  آخرت را براÙ‰ کسانÙ‰ قرار مÙ‰ دهیم که در زمین هیچ برترÙ‰ و تسلÙ‘ط و هیچ فسادÙ‰ را نمÙ‰ خواهند ; و سرانجام  نیک  براÙ‰ پرهیزکاران است .


پیاده ها دنبال سواره نباشند
حضرت امام صادق (علیه السلام) مÙ‰ فرماید : امیرالمومنین در حالÙ‰ که سواره بود در میان یارانش ظاهر شد . یاران پشت سر حضرت به راه افتادند . امام به آنان رو کرده ، فرمود حاجتÙ‰ دارید ؟ گفتند : نه یا امیرالمومنین ! مشتاقیم همراه تو حرکت کنیم ، حضرت فرمود : برگردید ، پیاده رفتنِ پیاده همراه ، با سواره موجب فساد براÙ‰ سواره و سبب ذلت و خوارÙ‰ براÙ‰ پیاده است.

 
مسلمان شدن یهودÙ‰
هنگامÙ‰ که امام (علیه السلام) بر مردم حکومت داشت و منصب داورÙ‰ و قضا با شُریح بود ، حضرت با شخصÙ‰ یهودÙ‰ به دادگاه آمد تا شریح میان آن حضرت و یهودÙ‰ داورÙ‰ کند . در دادگاه به یهودÙ‰ گفت : این زرهÙ‰ که در دست توست زره من است ، من نه آن را فروخته ام و نه بخشیده ام ، یهودÙ‰ گفت : زره ملک شخص من و در اختیار من است .
شریح از امیرالمومنین (علیه السلام) گواه و شاهد خواست ، حضرت فرمود : این قنبر و حسین گواهÙ‰ مÙ‰ دهند که زره از من است ، شریح گفت : گواهÙ‰ فرزند به سود پدر قابل قبول نیست و گواهÙ‰ غلام به نفع مولایش پذیرفته نیست ، این دو نفر مÙ‰ خواهند آنچه به سود توست به سوÙ‰ تو جلب کنند !
امیرالمومنین (علیه السلام) فرمود : اÙ‰ شریح ! واÙ‰ بر تو از جهاتÙ‰ خطا کردÙ‰ ; اما یک خطایت اینکه من پیشواÙ‰ توام و تو به سبب فرمان بردن از من خدا را فرمان مÙ‰ برÙ‰ و مÙ‰ دانÙ‰ که من هرگز باطل گو نیستم ، با این وصف سخنم را رد کردÙ‰ و ادعایم را باطل انگاشتÙ‰ ! آنگاه بر ضد قنبر و حسین ادعا کردÙ‰ که آنان در این دادگاه به نفع خود گواهÙ‰ مÙ‰ دهند ! من جریمه باطل انگاشتن ادعایم و تهمت زدن به قنبر و حسین را بر تو روا نمÙ‰ دارم ، جز اینکه سه روز میان یهود به داورÙ‰ و قضا برخیزÙ‰ .
پس او را به سوÙ‰ منطقه یهودÙ‰ نشین فرستاد و او سه روز در آنجا میان یهود به داورÙ‰ پرداخت سپس به محل کارش باز گشت .
وقتÙ‰ یهودÙ‰ این جریان را شنید که علÙ‰ (علیه السلام) با داشتن گواه از قدرتش سوØ¡ استفاده نکرده و حکم قاضÙ‰ بر ضد او صادر شده است ، گفت : شگفتا ! این امیرالمومنین است ، نزد قاضÙ‰ رفته و قاضÙ‰ بر ضد او حکم رانده است ! مسلمان شد و سپس گفت : این زره امیرالمومنین است که روز جنگ صفین از شتر خوش رنگ سیاه و سپیدش افتاده و من آن را براÙ‰ خود برداشتم.

 
برابرÙ‰ طرفین دعوا در دادگاه
مردÙ‰ نزد عمر از امیرمومنان (علیه السلام) شکایت کرد در حالÙ‰ که آن حضرت در گوشه اÙ‰ نشسته بود ، عمر به آن بزرگوار گفت : اÙ‰ ابوالحسن ! برخیز و نزد طرف دعوایت قرار گیر ، حضرت برخاست و کنار طرف دعوایش نشست سپس هر دو با یکدیگر گفتگو کردند و نهایتاÙ‹ مرد از ادعایش دست برداشت و امیرالمومنین به جاÙ‰ خود باز گشت .
عمر چهره حضرت را متغیر یافت و پرسید : اÙ‰ ابوالحسن ! چرا تو را متغیر مÙ‰ بینم ؟ آیا از آنچه پیش آمده ناراحتÙ‰ ؟ فرمود : آرÙ‰ ، گفت : چرا ؟ فرمود : مرا در حضور طرف دعوایم به کنیه صدا زدÙ‰ ! چرا نگفتÙ‰ یا علÙ‰ ! برخیز و کنار طرف دعوایت بنشین ؟! عمر سر حضرت را به آغوش گرفت و میان دو چشمانش را بوسید سپس گفت : پدرم فدایت باد ! خدا به واسطه شما ما را هدایت نمود و به وسیله شما ما را از تاریکÙ‰ ها به سوÙ‰ روشنایÙ‰ بیرون آورد.
 
قناعت در معیشت
در کتاب با ارزش مناقب ابن شهرآشوب نقل شده است که : هنگامÙ‰ که امیرمومنان  پس از جنگ جمل  خواست به جانب کوفه عزیمت کند ، در میان مردم بصره به پا خاسته ، فرمود : اÙ‰ بصریان ! چرا از من ناخشنود هستید ؟  و به پیراهن و ردایش اشاره کرده ، گفت :  به خدا سوگند این پیراهن و ردا از نخ ریسÙ‰ خانواده ام مÙ‰ باشد ، از چه مÙ‰ خواهید بر من خرده بگیرید ؟ و اشاره به کیسه اÙ‰ کرد که در دستش بود و خرجÙ‰ زندگÙ‰ اش در آن قرار داشت سپس فرمود : به خدا سوگند این از محصولات من در مدینه است ، پس اگر از نزد شما بروم و بیش از آنچه مÙ‰ بینید با من باشد نزد خدا از خیانت کارانم! !

 
جود و سخا
شعبÙ‰ مÙ‰ گوید : در زمان کودکÙ‰ با همسالانم به منطقه رحبه رفتیم ، در این هنگام مشاهده کردیم علÙ‰ (علیه السلام) بالاÙ‰  انبوهÙ‰  از طلا و نقره ایستاده و تازیانه در دست ، مردم را به عقب مÙ‰ راند . علÙ‰ (علیه السلام) سپس به سوÙ‰ اموال بازگشت و اموال را بین مردم تقسیم کرد و چیزÙ‰ از آنها را به خانه اش نبرد !
من به سوÙ‰ پدر برگشتم و گفتم : اÙ‰ پدر ! من امروز بهترین و یا نابخردترین مردم را مشاهده کردم ! پدرم گفت : او کیست ؟ گفتم : امیرالمومنین علÙ‰ (علیه السلام) را دیدم و ماجرا را براÙ‰ پدر نقل کردم . پدرم گفت : اÙ‰ فرزند ! تو بهترین مردم را دیده اÙ‰.

 
بÙ‰ رغبتÙ‰ به مال دنیا
زاذان مÙ‰ گوید : من با قنبر خدمت علÙ‰ (علیه السلام) رسیدیم ، قنبر گفت : برخیز یا امیرالمومنین ! من براÙ‰ شما چیزÙ‰ پنهان کرده ام ، فرمود : چیست ؟ گفت : با من برخیز ، علÙ‰ برخاست و با قنبر به سوÙ‰ اتاق رفت ناگهان در آنجا کیسه هایÙ‰ دیدند که پر از ظروف طلایÙ‰ و نقره اÙ‰ بود .
قنبر گفت : یا امیرالمومنین ! شما همه اموال را تقسیم مÙ‰ کنید و چیزÙ‰ باقÙ‰ نمÙ‰ گذارید ! من اینها را براÙ‰ شما ذخیره کرد م. علÙ‰ (علیه السلام) فرمود : شما دوست دارید که آتش فراوانÙ‰ وارد منزل من کنید ؟ در این هنگام شمشیرش را برهنه کرده ، بر آن فرود آورد که با آن ضربه ظرفها پراکنده شدند در حالÙ‰ که برخÙ‰ از نیمه و برخÙ‰ از ثلث ، گسسته شده بود . و بعد گفت : همه را با سهمیه بندÙ‰ تقسیم کنید پس از آن فرمود : اÙ‰ سپیدها و زردها ! غیر مرا گول بزنید.

 

عدالت و انصاف
فضیل بن الجعد مÙ‰ گوید :قطعÙ‰ ترین سبب در بازماندن عرب ها از یارÙ‰ امیرمومنان « مال » بود . او شریف را بر وضیع یا عرب را بر عجم ترجیح نمÙ‰ داد و با رئیسان و امیران قبائل Ù€ چنانکه پادشاهان مÙ‰ کنند Ù€ سازش نمÙ‰ کرد و کسÙ‰ را به خود متمایل نمÙ‰ ساخت .
معاویه بر خلاف این بود ، از این رو مردم ، علÙ‰ را واگذاشتند و به معاویه پیوستند .
علÙ‰ (علیه السلام) از یارÙ‰ نکردن اصحاب خود و فرار برخÙ‰ از آنان به سوÙ‰ معاویه به مالک اشتر شکوÙ‰ کرد ، اشتر به امام (علیه السلام) گفت : اÙ‰ امیرمومنان ! ما به کمک اهل کوفه با بصریان جنگیدیم و با کمک اهل بصره و اهل کوفه با شامیان درافتادیم ، در آن هنگام مردم یک راÙ‰ داشتند ، پس از آن مردم به اختلاف افتادند و با هم دشمن شدند و نیت ضعیف شد و تعداد کاستÙ‰ گرفت و شما در چنین فضایÙ‰ با مردم به عدالت رفتار مÙ‰ کنید و حق را در نظر مÙ‰ گیرید و تفاوتÙ‰ میان شریف و فرومایه نمÙ‰ گذارید از این رو شریف نزد تو با منزلتÙ‰ برترÙ‰ نمÙ‰ یابد .
در این هنگام گروهÙ‰ که همراه تو بودند به خاطر عدالت و انصافت به ناراحتÙ‰ نشستند و چون نتوانستند عدالت تو را تاب بیاورند و رفتار معاویه با اشراف و توانگران دیدند بدین جهت به سوÙ‰ معاویه شتافتند و کسانÙ‰ که طالب دنیا نباشند ، کم شمارند و اکثر اینان از حق بیزار و خریدار باطل اند و دنیا را مقدم مÙ‰ دارند ; اگر مال را بخشش کنید مردان به سوÙ‰ تو روÙ‰ مÙ‰ آورند و خیرخواه مÙ‰ شوند و دوست راستین مÙ‰ گردند . . .
یا امیرالمومنین ! خداوند راه شما را هموار نماید و دشمنانت را سرکوب کند و آنان را از هم پراکنده سازد و مکر و حیله آنان را سست کند و اتحاد و یک پارچگÙ‰ شان را از میان بردارد و « او به آنچه انجام مÙ‰ دهند ، آگاه است ».
علÙ‰ (علیه السلام) در پاسخ او فرمود : اما آنچه را که درباره عمل و رفتار ما به عدل گفتÙ‰ ، خداوند عزوجل مÙ‰ فرماید :« کسÙ‰ که کار شایسته انجام دهد ، به سود خود اوست ، و کسÙ‰ که مرتکب زشتÙ‰ شود به زیان خود اوست ، و پروردگارت ستمکار به بندگان نیست ».
و من از اینکه در آنچه گفتÙ‰ کوتاهÙ‰ کنم ، بیمناکترم و اما گفته ات به اینکه حق بر آنان سنگین است از این رو از ما جدا شدند ، خداوند مÙ‰ داند که به خاطر ستم از ما جدا نشدند و وقتÙ‰ از ما جدا شدند ، به عدل پناه نبردند .
آنان به خاطر رسیدن به مال و منال دنیاÙ‰ پست ، ما را رها کردند ، دنیایÙ‰ که از دستشان خواهد رفت و سرانجام آن را ترک خواهند کرد . روز قیامت از آنان پرسش خواهد شد که مقاومت آنان براÙ‰ دنیا بود یا براÙ‰ خدا !
اما اینکه گفتÙ‰ ما از بیت المال و غنائم چیزÙ‰ به آنان نمÙ‰ دهیم و افراد را به سوÙ‰ خویش با بخشش و عطا جذب نمÙ‰ کنیم ، ما نمÙ‰ توانیم که از اموال و غنائم بیش از آنچه استحقاق دارند به آنان بپردازیم . خدا مÙ‰ فرماید :
چه بسا گروه اندکÙ‰ که به توفیق خدا بر گروه بسیارÙ‰ پیروز شدند ، و خدا باشکیبایان است.
خداوند محمÙ‘د (صلÙ‰ الله علیه وآله) را تنها به رسالت برانگیخت ، اطرافیانش اندک بودند ولÙ‰ بعد از آن زیاد شدند و پیروان او را که ذلیل و خوار بودند عزت داد و اگر خدا اراده کند ما را در این امر یارÙ‰ مÙ‰ کند ، مشکلات را برطرف مÙ‰ سازد و غم آن را آسان مÙ‰ کند . من از آراÙ‰ تو آنچه مورد رضاÙ‰ خداست مÙ‰ پذیرم تو امین ترین افراد و خیرخواه ترین و مورد اعتمادترین آنان نزد من هستÙ‰ ان شاØ¡ اللÙ‘ه.
 

احتیاط شدید در هزینه کردن بیت المال
شبÙ‰ علÙ‰ (علیه السلام) وارد بیت المال شد و تقسیم اموال را مÙ‰ نوشت طلحه و زبیر به حضورش رسیدند ، چراغÙ‰ که در برابرش بود خاموش کرد و فرمان داد تا چراغÙ‰ از خانه اش آوردند. طلحه و زبیر سبب این کار را پرسیدند ، پاسخ داد : روغنِ چراغ از بیت المال بود ، شایسته نیست در روشنایÙ‰ آن با شما هم صحبت شوم!

💬 دیدگاه‌ها (0)

💭

هنوز دیدگاهی ثبت نشده. اولین نفر باشید!

📝 ثبت دیدگاه جدید

✅ دیدگاه شما پس از تایید مدیر نمایش داده می‌شود.