✍️ نویسنده: meisamabolhasani
🏷️ دسته: 124
📊 بازدید: 1,313
خبرگزاری مهاجر - مقالات و پژوهش
«زمانی که رسول گرامی اسلام ( صلÙ‘ی الله علیه وآله وسلÙ‘م ) متولÙ‘د شد، در جستوجوی دایه برای این طفل، زنی بهنام حلیمه را یافتند که از قبیله بنیسعد بن بکر بود. با اجیر کردن حلیمه برای شیر دادن به محمد (صلÙ‘ی الله علیه وآله وسلÙ‘م ) ، او در جایگاه اصلیترین...
مشروح کامل در ادامه
منبع : شیعه آنلاین
شخصیت دوران شیرخوارگی رسول خدا (صلÙ‘ی الله علیه وآله وسلÙ‘م ) قرار گرفت و حدود دو سال به این امر مهم پرداخت. شوهر حلیمه، حارث بن عبدالعزی بن رفاعه بود و نسبش به بکر بن هوازن میرسید. برادر رضاعی آن حضرت، عبدالله و خواهرانش انیسه و شیما نام داشتند که این سه نفر از فرزندان حلیمه سعدیه بودند. در مدت حضور با برکت محمد ( صلÙ‘ی الله علیه وآله وسلÙ‘م ) در قبیله بنیسعد، شیما به کمک مادرش از این نگین بینظیر آفرینش نگهداری میکرد...
جریان اسارت شیما
نقل است در پی اطلاع یافتن رسول خدا (صلÙ‘ی الله علیه وآله وسلÙ‘م ) از استقرار قبیله هوازن به فرماندهی مالک بن عوف نصری، در منطقه ‹حÙنین› که گروه بسیاری را نیز به همراه زنان و فرزندان آورده بود، ایشان دستور داد که لشکری بزرگ (دوازده هزار نفر) تجهیز شود و به سمت آنها حرکت کند. با رسیدن مسلمانان به منطقه و هجوم جنگجویان هوازن که در دره کمین کرده بودند، فضا بسیار سخت و ناگوار شدØ› بهگونهای که بیشتر مسلمانان از اطراف رسول خدا (صلÙ‘ی الله علیه وآله وسلÙ‘م ) پراکنده شدند و تنها نه یا ده نفر از بنیهاشم باقی ماندند که عبارتند از: علی بن ابیطالب ( علیه السلام )، عباس بن عبدالمطلب، ابوسفیان بن حارث، نوفل بن حارث، ربیعه بن حارث، عتبه و معتب پسران ابولهب، فضل بن عباس، عبدالله بن زبیر بن عبدالمطلب و بنابر نقلی ایمن بن ‹ام ایمن. ولی سرانجام خداوند، پیامبر خود را پیروز کرد و او را با لشکرهایی از فرشتگان نیرومند ساخت. علی بن ابیطالب ( علیه السلام ) نیز در پیکار با پرچمدار هوازن، او را به هلاکت رساند و این امر باعث ترس دشمنان اسلام شد. نتیجه این جنگ برای قبیله هوازن این بود که بسیاری از آنان کشته و افراد زیادی هم اسیر شدند که تعداد آنها به هزار تن میرسید. همچنین غنیمتهای فراوانی به دست آمد که بهجز آنچه ربوده شده بود، به دوازده هزار شتر میرسید.
در میان لشکر دشمن، مردی به نام ‹بجاد› بود. او که از قبیله بنیسعد بود، مرد مسلمانی را که به آن قبیله رفته بود، کشته، قطعه قطعه کرده و سپس جسدش را سوزانده بود. وقتی بجاد متوجه جرم سنگین خود شد، فرار کرد. رسول خدا ( صلÙ‘ی الله علیه وآله وسلÙ‘م ) به سپاهیان خود دستور داد با هر وسیله ممکن بجاد را دستگیر کنند. آنها نیز هنگام تعقیب دشمن، او را به همراه گروهی از قبیلهاش دستگیر کردند.
در بین این اسیران، ‹شیما›، خواهر رضاعی رسول خدا ( صلÙ‘ی الله علیه وآله وسلÙ‘م ) نیز دیده میشد. او وقتی دید مسلمانان آنها را با تندی و خشونت بهسوی اردوگاه میبرند، صدا زد: ‹ای مردم! ‹قدری آرامتر به خدا من خواهر رضاعی صاحب ‹و بزرگ شما هستم›.
ولی مسلمانان که او را نمیشناختند، سخنش را باور نکردند و آنها را با همان وضعیت نزد رسول خدا ( صلÙ‘ی الله علیه وآله وسلÙ‘م ) بردند. هنگامی که به محضر آن حضرت رسیدند، شیما به رسول خدا ( صلÙ‘ی الله علیه وآله وسلÙ‘م ) عرض کرد: ‹یا رسول الله ( صلÙ‘ی الله علیه وآله وسلÙ‘م ) ! من خواهر رضاعی شما هستم›.
حضرت فرمود: ‹نشانهای بر این ادÙ‘عا داری؟›. عرض کرد: ‹آری، روزی من شما را روی زانوی خود نشانده بودم و شما پشت مرا دندان گرفتی›.
پیامبر ( صلÙ‘ی الله علیه وآله وسلÙ‘م ) سخنش را تصدیق کرد، برخاست و ردای خود را پهن کرد و شیما را بر آن نشاند و به او خوشامد گفت. در این هنگام چشمان شیما پر از اشک شد. سپس پیامبر ( صلÙ‘ی الله علیه وآله وسلÙ‘م ) درباره پدر و مادر شیما سؤال کرد و او خبر داد که مدتها پیش هر دو از دنیا رفتهاند.
بعد از شنیدن این جواب رسول گرامی اسلام ( صلÙ‘ی الله علیه وآله وسلÙ‘م ) فرمود: اگر بخواهی پیش ما بمانی، محبوب و مکرم خواهی بود و اگر دوست داشته باشی برگردی، میتوانی بروی و نزد اقوام و خویشاوندان خود زندگی کنی.
شیما پیشنهاد دوم آن حضرت را پذیرفت. رسول خدا (صلÙ‘ی الله علیه وآله وسلÙ‘م ) نیز، چنانچه بنیسعد نقل میکنند، غلامی بهنام ‹مکحول› به همراه کنیزی به او داد که شیما آن دو را به ازدواج یکدیگر در آورد و همچنان نسل ایشان در این قبیله باقی است.
در نقلی آمده است که شیما با رسول خدا ( صلÙ‘ی الله علیه وآله وسلÙ‘م ) درباره اسیران سخن گفت و عرض کرد: ‹راستی که اینان خالهها و خواهران تواند›.
رسول خدا ( صلÙ‘ی الله علیه وآله وسلÙ‘م ) نیز فرمود: ‹ما کان لی و لÙبÙŽنÙیهاشمÙ فقد وÙŽهÙŽبÙ’تÙهÙ لک›Ø› ‹آنچه از آنÙ من و بنیهاشم است را به تو بخشیدم›.
بدینترتیب مسلمانان نیز مانند رسول گرامی اسلام ( صلÙ‘ی الله علیه وآله وسلÙ‘م ) همه اسیرانی را که در بند داشتند، به شیما بخشیدند.
جریان اسارت شیما
نقل است در پی اطلاع یافتن رسول خدا (صلÙ‘ی الله علیه وآله وسلÙ‘م ) از استقرار قبیله هوازن به فرماندهی مالک بن عوف نصری، در منطقه ‹حÙنین› که گروه بسیاری را نیز به همراه زنان و فرزندان آورده بود، ایشان دستور داد که لشکری بزرگ (دوازده هزار نفر) تجهیز شود و به سمت آنها حرکت کند. با رسیدن مسلمانان به منطقه و هجوم جنگجویان هوازن که در دره کمین کرده بودند، فضا بسیار سخت و ناگوار شدØ› بهگونهای که بیشتر مسلمانان از اطراف رسول خدا (صلÙ‘ی الله علیه وآله وسلÙ‘م ) پراکنده شدند و تنها نه یا ده نفر از بنیهاشم باقی ماندند که عبارتند از: علی بن ابیطالب ( علیه السلام )، عباس بن عبدالمطلب، ابوسفیان بن حارث، نوفل بن حارث، ربیعه بن حارث، عتبه و معتب پسران ابولهب، فضل بن عباس، عبدالله بن زبیر بن عبدالمطلب و بنابر نقلی ایمن بن ‹ام ایمن. ولی سرانجام خداوند، پیامبر خود را پیروز کرد و او را با لشکرهایی از فرشتگان نیرومند ساخت. علی بن ابیطالب ( علیه السلام ) نیز در پیکار با پرچمدار هوازن، او را به هلاکت رساند و این امر باعث ترس دشمنان اسلام شد. نتیجه این جنگ برای قبیله هوازن این بود که بسیاری از آنان کشته و افراد زیادی هم اسیر شدند که تعداد آنها به هزار تن میرسید. همچنین غنیمتهای فراوانی به دست آمد که بهجز آنچه ربوده شده بود، به دوازده هزار شتر میرسید.
در میان لشکر دشمن، مردی به نام ‹بجاد› بود. او که از قبیله بنیسعد بود، مرد مسلمانی را که به آن قبیله رفته بود، کشته، قطعه قطعه کرده و سپس جسدش را سوزانده بود. وقتی بجاد متوجه جرم سنگین خود شد، فرار کرد. رسول خدا ( صلÙ‘ی الله علیه وآله وسلÙ‘م ) به سپاهیان خود دستور داد با هر وسیله ممکن بجاد را دستگیر کنند. آنها نیز هنگام تعقیب دشمن، او را به همراه گروهی از قبیلهاش دستگیر کردند.
در بین این اسیران، ‹شیما›، خواهر رضاعی رسول خدا ( صلÙ‘ی الله علیه وآله وسلÙ‘م ) نیز دیده میشد. او وقتی دید مسلمانان آنها را با تندی و خشونت بهسوی اردوگاه میبرند، صدا زد: ‹ای مردم! ‹قدری آرامتر به خدا من خواهر رضاعی صاحب ‹و بزرگ شما هستم›.
ولی مسلمانان که او را نمیشناختند، سخنش را باور نکردند و آنها را با همان وضعیت نزد رسول خدا ( صلÙ‘ی الله علیه وآله وسلÙ‘م ) بردند. هنگامی که به محضر آن حضرت رسیدند، شیما به رسول خدا ( صلÙ‘ی الله علیه وآله وسلÙ‘م ) عرض کرد: ‹یا رسول الله ( صلÙ‘ی الله علیه وآله وسلÙ‘م ) ! من خواهر رضاعی شما هستم›.
حضرت فرمود: ‹نشانهای بر این ادÙ‘عا داری؟›. عرض کرد: ‹آری، روزی من شما را روی زانوی خود نشانده بودم و شما پشت مرا دندان گرفتی›.
پیامبر ( صلÙ‘ی الله علیه وآله وسلÙ‘م ) سخنش را تصدیق کرد، برخاست و ردای خود را پهن کرد و شیما را بر آن نشاند و به او خوشامد گفت. در این هنگام چشمان شیما پر از اشک شد. سپس پیامبر ( صلÙ‘ی الله علیه وآله وسلÙ‘م ) درباره پدر و مادر شیما سؤال کرد و او خبر داد که مدتها پیش هر دو از دنیا رفتهاند.
بعد از شنیدن این جواب رسول گرامی اسلام ( صلÙ‘ی الله علیه وآله وسلÙ‘م ) فرمود: اگر بخواهی پیش ما بمانی، محبوب و مکرم خواهی بود و اگر دوست داشته باشی برگردی، میتوانی بروی و نزد اقوام و خویشاوندان خود زندگی کنی.
شیما پیشنهاد دوم آن حضرت را پذیرفت. رسول خدا (صلÙ‘ی الله علیه وآله وسلÙ‘م ) نیز، چنانچه بنیسعد نقل میکنند، غلامی بهنام ‹مکحول› به همراه کنیزی به او داد که شیما آن دو را به ازدواج یکدیگر در آورد و همچنان نسل ایشان در این قبیله باقی است.
در نقلی آمده است که شیما با رسول خدا ( صلÙ‘ی الله علیه وآله وسلÙ‘م ) درباره اسیران سخن گفت و عرض کرد: ‹راستی که اینان خالهها و خواهران تواند›.
رسول خدا ( صلÙ‘ی الله علیه وآله وسلÙ‘م ) نیز فرمود: ‹ما کان لی و لÙبÙŽنÙیهاشمÙ فقد وÙŽهÙŽبÙ’تÙهÙ لک›Ø› ‹آنچه از آنÙ من و بنیهاشم است را به تو بخشیدم›.
بدینترتیب مسلمانان نیز مانند رسول گرامی اسلام ( صلÙ‘ی الله علیه وآله وسلÙ‘م ) همه اسیرانی را که در بند داشتند، به شیما بخشیدند.
💬 دیدگاهها (0 دیدگاه)
📝 ثبت دیدگاه جدید
✅ بدون نیاز به کد امنیتی
✅ دیدگاه شما پس از تایید مدیر نمایش داده میشود.