| در یک شب زمستانی سرد ، ملاÂ در رختخواش خوابیده بود که یکباره Â صدایÂ غوغا از کوچه بلند شد . زن ملا به او گفت که بیرون برود و ببیند که چه خبر است . ملا گفت : به ما چه ، بگیر بخواب. Â زنش گفت : یعنی چه که به ما چه ؟ پس همسایگی به چه درد می خورد . سرو صدا ادامه یافت و ملا که می دانست بگو مگو کردن با زنش فایده ای ندارد . Â با بی میلی لحاف را روی خودش انداخت و به کوچه رفت . | |
| Â گویا دزدی به خانه یکی از همسایه ها رفته بود ولی صاحبخانه متوجه شده بود Â و دزد موفق نشده بود که چیزی بردارد. دزد در کوچه قایم شده بود همین که دید Â کم کم همسایه ها به خانه اشان برگشتند و کوچه خلوت شد ، چشمش به ملا و Â لحافش افتاد و پیش خود فکر کرد که از هیچی بهتر است . Â بطرف ملا دوید ، لحافش را کشید و به سرعت دوید و در تاریکی گم شد. وقتی ملا به خانه برگشت . زنش از او پرسید : چه خبر بود ؟ ملا جواب داد : هیچی ، دعوا سر لحاف من بود . Â و زنش متوجه شد که لحافی که ملا رویش انداخته بود دیگر نیست . Â این ضرب المثل را هنگامی استفاده می شود که فردی در دعوائی که به Â او مربوط نبوده ضرر دیده یا در یک دعوای ساختگیÂ مالی را از دست داده است . | |
💬 دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی ثبت نشده. اولین نفر باشید!
📝 ثبت دیدگاه جدید
✅ دیدگاه شما پس از تایید مدیر نمایش داده میشود.