🏠 خانه 🧭 ابزار اخبار 🔑 ورود
آیت الله قرهی - منظور قرآن از شجره ملعونه چیست؟ | مجله نودیها

آیت الله قرهی - منظور قرآن از شجره ملعونه چیست؟

✍️ نویسنده: 2

آیت‌الله روح‌الله قرهی مدیر حوزه علمیه امام مهدی(عج) در تازه‌ترین نشست اخلاق خود به موضوع «بررسی علل واقعه عاشورا و تاریخ کربلا» با محوریت تاریخ کربلا را می‌خوانیم که دیگر کربلایی تکرار نشود، در مهدیه القائم المنتظر(عج) پرداخت که مشروح آن در ادامه می‌آید:

*نشستن در مجلس احیای امر حضرات و قلب همیشه زنده!

قال مولانا علیÙ‘‌بن‌موسی‌الرÙ‘ضا(ع): «مÙŽن جÙŽلسÙŽ مÙŽجلسا یُحیا فیهِ Ø£مرُنا لÙŽم یÙŽمُتÙ’ قلبُهُ یÙŽومÙŽ تÙŽموتُ القلوبُ»، هر کس در مجلسÙ‰ که یاد و نام ما در آن زنده نگه داشته مÙ‰‌شود بنشیند، در آن روزÙ‰ که دل‌ها مÙ‰ میرند، دل او نمÙ‰‌میرد.

زنده نگه داشتن امر ما که حضرت می‌فرمایندØ› یعنی احیای امر الله تبارک و تعالیØ› یعنی اینکه انسان بداند جدÙ‘اÙ‹ پروردگار عالم، دین، حضرات انبیاØ¡ عظام به عنوان هادیان الهی و در رØ£س آن‌ها حضرات معصومین(ع)، از او چه می‌خواهند.

 در جلسات گذشته، مطالب مهمÙ‘ی راجع به اینکه علÙ‘ت وقوع حادثه عظیم کربلا چه بود، بیان کردیم. مهم‌ترین دلیل، این بود که مردم ندانستند که باید امÙ‘ت باشند و بحث امام و امÙ‘ت شکل نگرفت. دیگر این که وقتی مردم، گرفتار دنیا و ما فیهای آن شدند، ابهÙ‘ت دین از آن‌ها گرفته می­شود. حسب روایت شریفه‌ای که پیامبر(ص) فرمودند: «وÙŽ لیÙŽنÙ’زِعÙŽنÙ‘ÙŽ اللÙ‘ه ُمِنÙ’ عÙŽدُوِّکُمُ المÙŽهابهÙŽ منهم»، خود خدا این هیبت را از دل مسلمان‌ها می‌گیرد و موقعی که دنیا در مقابل مسلمان‌ها، بزرگ جلوه کردØ› دیگر در آن حالت هیبت نیستند و گرفتار این مصائب می‌­شوند.

در این زمینه نکاتی از باب مباحث فلسفی آن بیان کردیم و به نکاتی که اولیاØ¡ خدا، اعاظم و عرفای عظیم‌الشّأن از نکات عبرت‌آموز تبیین فرمودند، اشاراتی داشتیم. یکی از مطالب این است که ببینیم واقعاÙ‹ چگونه یهود در حادثه کربلا نفوذ پیدا کرد و آن‌ها که اطراف معاویه و حتÙ‘ی خلفاØ¡ بودند، چه کسانی بودند و فرق بین امامت و خلافت چیست؟

لذا این‌ها، احیای امر حضرات است، همان که حضرت ثامن‌الحجج(ع) فرمودند: هر کس در مجلسی بنشیند و در آن مجلس، امر ماØ› یعنی آن روش، خط و مرام ما احیاØ¡ شود، قلب او در آن روزی که قلب‌ها مرده است، نمی­میرد. یعنی در حقیقت احیای قلب‌ها، ‌احیای انسانیÙ‘ت است و این احیای انسانیÙ‘ت این است که انسان ببیند واقعاÙ‹ هادیان الهی از ما چه خواسته‌اند.

روایات عجیبی را راجع به اینکه اصلاÙ‹ امام و ولایت چیست، بیان کردیم. دیگر اینکه چرا امام به عنوان دلیل و برهان و اسÙ‘ و اساس همه احکام، از جمله نماز، زکات، روزه و حجÙ‘ است؟! در جلسه گذشته هم روایاتی راجع به تبیین ولایت الله بیان شد که این ولایت الله در حضرات معصومین تجلÙ‘ی یافته است. یعنی حضرات معصومین، تجلÙ‘ی‌گاه ولایت‌اللÙ‘ه هستند و این ولایت، اسماØ¡ و صفات خداست و ذوالجلال و الاکرام، راه را برای هدایت بشر، از این طریق قرار داده است.

*نگاهی به شخصیÙ‘ت اباسفیان، پدربزرگ یزید

بیان کردیم که در ابتدا یک نگاهی به تاریخ یزید کنیم که شمÙ‘ه‌­ای از آن هم بیان شد. بعد بیان کردیم که باید به پدر و مادر او بپردازیم. پدر او، کیست؟ معاویه‌ بن‌ Ø£بی ­سفیان. شخصیÙ‘ت او، چه شخصیÙ‘تی است؟ بعضی از نکات را در جلسه گذشته بیان کردیم که معاویه از بنی‌امیÙ‘ه است و بنی‌امیÙ‘ه هم در واقع ریشه‌شان با بنی‌هاشم یکی است و هر دو به عبدمناف می‌­رسند. هاشم و عبدشمس برادر و هر دو فرزندان عبدمناف بودند. لذا عبدمناف به عنوان جدÙ‘ اکبر این‌ها محسوب می‌شود و بنی‌امیÙ‘ه و بنی‌هاشم، به ظاهر، فامیل هم محسوب می‌شوند. معاویه، فرزند ابی‌سفیان بن‌صخر بن حرب ابن امیÙ‘ه ابن عبدشمس ابن عبدمناف است.

همان‌طور که بیان شد، منظور از «وÙŽ الشÙ‘ÙŽجÙŽرÙŽهÙŽ الÙ’مÙŽلÙ’عُونÙŽهÙŽ فِی الÙ’قُرÙ’آنِ» که در آیه ۶۰ سوره اسراØ¡ بیان شده، همین بنی‌امیÙ‘ه هستند و منظور از انتهای آن آیه که می‌فرماید: «وÙŽ نُخÙŽوِّفُهُمÙ’ فÙŽمÙŽا یÙŽزیدُهُمÙ’ إِلاÙ‘ÙŽ طُغÙ’یÙŽانÙŽاÙ‹ کÙŽبِیرÙŽاÙ‹»، یعنی یزید آن‌ها طغیانش بسیار زیاد است. اصلاÙ‹ همین یزید هم است که باعث از بین رفتن خود بنی‌امیÙ‘ه شد. «وَإِذÙ’ قُلÙ’نÙŽا لÙŽکÙŽ إِنÙŽÙ‘ رÙŽبÙŽÙ‘کÙŽ Ø£ÙŽحÙŽاطÙŽ بِالنÙŽÙ‘اسِ وÙŽمÙŽا جÙŽعÙŽلÙ’نÙŽا الرُّؤیÙŽا الÙŽÙ‘تِی Ø£ÙŽرÙŽیÙ’نÙŽاکÙŽ إِلاÙŽÙ‘ فِتÙ’نÙŽهÙ‹ لِّلنÙŽÙ‘اسِ وÙŽالشÙŽÙ‘جÙŽرÙŽهÙŽ الÙ’مÙŽلÙ’عُونÙŽهÙŽ فِی القُرÙ’آنِ وÙŽنُخÙŽوِّفُهُمÙ’ فÙŽمÙŽا یÙŽزِیدُهُمÙ’ إِلاÙŽÙ‘ طُغÙ’یÙŽانÙ‹ا کÙŽبِیرÙ‹ا»، لذا خداوند با بیان «وÙŽ الشÙ‘ÙŽجÙŽرÙŽهÙŽ الÙ’مÙŽلÙ’عُونÙŽهÙŽ»، خودش آن‌ها را لعن می‌کند و نکات دیگری که بیان شد.

بیان شد: ابا‌سفیان که پدر معاویه است، در باب تجارت موفÙ‘ق بود و کسی است که وقتی پرده­‌داری کعبه را به دست گرفت، از همین طریق به ثروت انبوهی رسید. البته مکه هم جایگاه تجارت خوبی بودØ› چون شاه­راه مهمÙ‘ی بود و محلÙ‘ رفت و آمد افراد زیادی بود و او با توجÙ‘ه به این موقعیÙ‘ت‌ها به ثروت انبوهی رسید.

حتÙ‘ی تاریخ الدÙ‘مشقیه می­‌نویسد که او نسبت به همه مردان، تجارت پرسودتری داشت (غیر از حضرت خدیجه کبری(س) بود که بالاترین زن عرب در تجارت بود) و تجارتش، تجارت بسیار زیادی بود و در عِدÙ‘ه و عُدÙ‘ه قوی بود. این یکی از نکات بسیار مهم است.

*نگاهی به شخصیÙ‘ت هند بنت عتبه، مادربزرگ یزید

همان‌ طور که بیان شد: مادر معاویه هم هند، دختر عتبه‌ ابن‌ ربیعه بود که او هم باز از لحاظ مادری تفاوت داشت، امÙ‘ا از لحاظ پدری به ربیعه ‌بن عبدشمس می­‌رسید. در باب خبیث بودنش، نکات زیادی بیان کردند. امثال هند، مردان را در مقابله با پیغمبر تشویق می‌کردند.

در یک قسمت بسیار کوتاه در آن فیلم محمÙ‘د رسول الله قدیمی نشان دادند که خود هند در جنگ وارد می‌شد و پرچم را از دست کسی که می‌­افتاد، می‌گرفت و به دست کس دیگری می‌­داد. زن خیلی عجیبی بود و تاریخ نقل می­‌کند: بسیار هم نترس و شجاع بود.

حتÙ‘ی دارد که هند، شاعره بود و در جنگ‌ها شعر می­‌گفت و گروهی از زنان را می­‌آورد و دست می‌­زدند و مردها را به نبرد فرا می‌خواندند. از جمله یکی از آن شعرهایی که هند گفته بود و زنان بنی‌امیÙ‘ه را می‌­آورد و دست می‌زدند و می‌خواندند، این است:

نÙŽحÙ’نُ بÙŽنÙŽاتُ طÙŽارِقِ(ما دختران طارق هستیم)

نÙŽمÙ’شِی عÙŽلÙŽÙ‰ النÙŽÙ‘مÙŽارِقِ(روی فرش‌های گرانبها و زربافت راه می­‌رویم)

إِنÙ’ تُقÙ’بِلُوا نُعÙŽانِقِ (اگر شما بتوانید بجنگید و پیروز شوید، ما هم آغوشمان را برای شما قرار می‌­دهیم)

Ø£ÙŽوÙ’ تُدÙ’بِرُوا نُفÙŽارِقِ(اگر فرار کنید و پشت به دشمن کنید، از شما جدا می‌شویم و شما را ترک می‌کنیم)

لذا آن‌ها با همین شعرهایی که هند می‌­سرود، مردان را هیجانی کرده و برای رزم آماده می­‌کردند که خیلی عجیب هم اثر داشت. لذا این مادری است که معاویه دارد.

همان‌ طور که بیان شد: هند، به واسطه اینکه پدر و برادر و عمویش به دست امیرالمؤمنین و حضرت حمزه کشته شدند، کینه آن‌ها را به دل گرفت و در جنگ احد که حضرت حمزه به شهادت رسیدند، آمد و جگر و قلب ایشان را به دندان گرفت تا انتقام بگیرد.

*نگاهی به شخصیÙ‘ت معاویه، پدر یزید/ اسلام معاویه‌ای اهل شام!

جالب این است که یکی از مطالبی که دارد، این است که در همه جنگ‌ها به عنوان یکی از فرماندهان بود و پدرش، اباسفیان، همیشه او را به عنوان نماینده خودش در جنگ‌هایی که علیه مسلمان‌ها شرکت می­‌کردند، قرار می‌داد. البته جالب است که برادران اهل‌جماعت، این قسمت را اصلاÙ‹ نمی‌گویند. امÙ‘ا مطالبی از این دست را بیان می‌کنند که معاویه، کاتب وحی بوده است و ... . البته من این مطلب را Ø¥ن‌شاØ¡الله در جلسات آینده، با توجÙ‘ه به کتب خودشان بررسی می‌کنم که بیان کردند، اینکه معاویه، کاتب وحی بوده است، خلاف است. لذا خودشان در بعضی از جاها بیان کردند که این مطلب را قبول ندارند.

علی ایÙ‘ حال، پدرش اباسفیان، او را همیشه به عنوان فرمانده قرار می­‌داد، مگر در جنگ بدر که در آنجا بحثش جدا بود و نرسید و بعد هم پشیمان شد. امÙ‘ا در همه جنگ‌ها معاویه، از طرف اباسفیان، نماینده بود که با پیامبر بجنگند.

معاویه، پانزده سال پیش از هجرت، در مکÙ‘ه مکرÙ‘مه متولد شد. لذا از پانزده سالگی در جنگ‌ها شرکت می‌کرد و با پیامبر می‌جنگید. اتÙ‘فاقاÙ‹ او را هم به عنوان کسی می‌­دانند که خیلی شجاع بوده است. البته معلوم است این‌ها چون از خاندان عبدمناف ابن قصی بودند، همه شجاع بودندØ› چون تاریخ می­‌نویسد هم قصی خیلی شجاع بوده و هم عبد مناف.

در تاریخ دارد که عبد مناف کسی است که در جنگ با یهود برای تصرف مکÙ‘ه، شجاعت‌های عجیبی نشان داده، درحالی که بیست سالش بوده. لذا این‌ها چون از عبد مناف ارث بردند، همه شجاع و نترس بودند و معاویه هم همین حالت را داشت.

همان‌طور که بیان شد: معاویه، پانزده سال پیش از هجرت، به دنیا آمدهØ› لذا در تاریخ نقل کردند: در زمان فتح مکÙ‘ه، یک شخص بیست و سه ساله بوده است. وقتی هم که پدرش (اباسفیان) مجبور شد مسلمان شود، او در ابتدا خیلی ناراحت بود.

تاریخ الدمشقیÙ‘ه نوشته: معاویه، برادر بزرگی به نام یزید دارد که در فتوحات شام، توسط خلیفه اوÙ‘ل، فرمانده یکی از چهار سپاه را بر عهده داشت. اتÙ‘فاقاÙ‹ در همین درگیری‌ها بود و فتح شام کامل نشده بود که ابابکر، خلیفه اوÙ‘ل از دنیا رفت. خلیفه دوم که روی کار آمد، دمشق و ... را گرفتند و خلیفه دوم، حکومت دمشق را بر عهده یزید ابن ابی‌سفیان سپرد.

معاویه در سال دهم هجری با برادرش یزید، بیرون از مکÙ‘ه بود، وقتی هم شنیدند که پدرشان اباسفیان، مسلمان شده، دو برادر نامه‌ای زدند و پدرشان را توبیخ کردند که چرا مسلمان شدی؟! اباسفیان هم در جواب گفت: چیزهایی است که شما خبر ندارید و بعد هم که آن‌ها آمدند و ... .

تاریخ ابن‌عساکر که این هم برای اهل جماعت است، می­‌گوید: این‌ها از ترس اینکه در جنگ به خصوص حضرت حمزه را به شهادت رسانده بودند، می­‌ترسیدند که مسلمانان از آنان انتقام بگیرند. ولی بعد دیدند که پیامبر، باب رحمت و رØ£فتش به قدری زیاد بود که در فتح مکÙ‘ه، یکی از خانه­‌های امن را، خانه اباسفیان قرار دادند و فرمودند: هر کسی در آن خانه برود، در امنیÙ‘ت است. لذا معلوم می­‌شود که این­ها تا آن موقع هم مسلمان نشدند و اعتقادی هم نداشتند.

امÙ‘ا وقتی حکومت شام به دست برادرش، یزید بن ابی‌سفیان افتاد، یزید چون در جنگ خسته شده بود و دارد که زخم‌­هایی هم در بدن داشت، حالش بد شد و از دنیا رفت. بلافاصله خلیفه دوÙ‘م حکم عمارت شامات را به معاویه داد. لذا والی بودن یزید بن ابی‌سفیان بر شامات، حدود شش الی نه ماه تبیین شده و یک سال هم نشد و بعد از او، معاویه، حاکم شد.

معاویه طوری حکومت را به دست گرفت که تمام چهارسال پایانی خلافت عمر، بر کل شامات مسلÙ‘ط شد. همین‌طور که تصرÙ‘فات زیاد می‌­شد، او هم، همه آن­‌ها را (مصر، فلسطین، اردن و ...) تحت سیطره خودش داشت. لذا وقتی همه شامات به تصرÙ‘ف مسلمین درآمد، معاویه، حاکمیÙ‘ت همه آن‌ها را بر عهده داشت.

در دوران عثمان هم موقعیÙ‘تش استوار شد. چون عثمان، برخلاف ابوبکر و عمر، از بنی‌امیÙ‘ه بود. معاویه، پسر عموی عثمان بود، لذا در زمان خلافت عثمان، خیالش راحت شد. بعد از قتل عثمان که عثمان را هم دیگران به قتل رساندند و از جمله مواردی که در قتل او تØ£ثیر داشت، تهییج عایشه همسر پیامبر بود. چون عثمان واقعاÙ‹ خلافت را تبدیل به سلطنت کرد. بعضی‌ها هم کنارش بودند که معلوم شد آن­ها دارند خودسری می­‌کنند و جریانی بود که دیگر نمی‌­خواستند به کسان دیگر هم کولی بدهند و آن­‌ها را هم در حکومت شریک کنند. لذا این­ها ناراحت بودند.

جالب است که وقتی مردم اطراف دارالاماره جمع شده بودند، تنها کسی که به فکر آب رساندن به عثمان بود، وجود مقدÙ‘س امیرالمؤمنین بود که به محمÙ‘د حنفیه بیان کرد: از پشت بروید و به عثمان، آب برسانید. تعبیر امیرالمؤمنین این بود که این­ها با نامردی دارند کار می­‌کنند و او نباید تشنه، کشته شود. گرچه دارد که این­ها نگذاشتند آب به او برسد. البته ابن ابی‌الحدید معتزلی تبیین می­‌کند که آب رسید، امÙ‘ا ابن عساکر می­گوید: آب نرسید، تاریخ الدمشقیÙ‘ه هم می­‌گوید: آب به دستش رسید و امام حسن و محمÙ‘د حنفیه بالاخره آب را به عثمان رساندند که تشنه هم از دنیا نرود و این مردانگی امیرالمؤمنین است.

بالاخره با آن تهییجی که مردم را کرده بودند، مردم در خانه او ریختند و عثمان به قتل رسید و به فجیع­ترین وضع هم او را به قتل رساندند.

تاریخ نوشته، معاویه بن ‌ابی‌سفیان در آن ابتدایی که ابابکر، خلیفه شد، ترسید که ابابکر نگذارد برادرش یعنی یزید بن ابی‌سفیان در مسند قدرت باشدØ› لذا یک پیامی به امیرالمؤمنین داد که من می‌دانم شما بر حقÙ‘ هستید و اگر شما اجازه دهید، من می­‌آیم و شما را یاری می‌­کنم. امیرالمؤمنین فرمودند: نخیر تو به خاطر چیز دیگری هست که می‌خواهی بیایی و ما باید سکوت کنیم.

در اینجا معلوم می‌­شود که چرا امیرالمؤمنین سکوت کردند، چون موقع فتوحات اسلام بود و در آن زمان، در اسلام داشت فتوحات زیادی ایجاد می‌­شد.

حالا بگذریم که این خلفا، حرف پیامبر را گوش ندادند و الÙ‘ا پیامبر سپاه را به اسامه سپرده بودند و حتÙ‘ی فرموده بودند: هیچ کسی حقÙ‘ ندارد در مدینه النبÙ‘ی بماند و همه باید با سپاه اسامه بروند. بعد پیامبر با این که حال مساعدی نداشتند، برای اینکه قضیÙ‘ه کاملاÙ‹ معلوم شود، فرمودند: زیر بازوهای مرا بگیرید و در مسجد و بر روی منبر رفتند. تاریخ می‌نویسد: تمام صحابه بودندØ› چون پیامبر اعلام کرده بودند: حتماÙ‹ همه بیایندØ› چون خبر مهمÙ‘ی هست. لذا همه آمده بودند.

پیامبر فرمودند: هیچ کسی جز علی، حقÙ‘ ندارد در مدینه بماند. سه مرتبه هم این جمله را بیان فرمودند. بعد هم فرمودند: «لعن اللÙ‘ه من تخلÙ‘ف عن جیش اسامه»، خدا لعنت کند، آن کسی را که از سپاه اسامه تخلÙ‘ف کند. لذا همه مجبور شدند و رفتند.

حتÙ‘ی دارد که عبدالرÙ‘حمن بن ایوب انصاری که یکی از صحابه هست، حال خیلی خوشی نداشت، عرضه داشت: یا رسول الله! من چطور؟ من حالم مساعد نیست، من هم باید بروم؟ فرمودند: تو هم برو، Ø¥ن­‌شاØ¡الله خوب می‌­شوی. لذا پیامبر اجازه نداد که حتÙ‘ی او هم بماند.

حالا بگذریم از مطالبی که پیش آمد. آن­‌ها می‌­دانستند که پیامبر چرا می­‌گویند همه بروید. حال ایشان خیلی مساعد نبود و هدفشان این بود که وقتی همه با جیش اسامه رفتند و ایشان از دنیا رفتند، امیرالمؤمنین به راحتی بتوانند مطالب را انجام دهند. لذا ایشان زمینه‌ها را برای رسیدن به این مطلب آماده کردند، امÙ‘ا آن‌ها تخلÙ‘ف کردند و برگشتند لذا پیامبر وقتی این­ها را دیدند، خیلی ناراحت شدند، فرمودند: ورقه­‌ای بیاورید من چیزی بنویسم، ظاهر امر این است که اوÙ‘لی هم موافق بود که پیامبر چیزی بنویسد و در آن مرحله نخست تخلÙ‘ف نکرد، امÙ‘ا دوÙ‘می گفت: نه، پیامبر در حال سکرات است و در این حال بعضی مواقع انسان­‌ها - نعوذبالله - هذیان می­گویند - مطالب مفصÙ‘لی در این زمینه در تاریخ بیان شده، امÙ‘ا چون من بحث را از معاویه شروع کردم، نمی­‌خواهم دیگر به آنجا برگردم -

لذا معاویه در ابتدای خلافت ابوبکر می­‌خواست سوØ¡استفاده کند و از امیرالمؤمنین بیعت بگیرد، امÙ‘ا امیرالمؤمنین نپذیرفتند و فرمودند: نه، هدف تو چیز دیگری است.

همان‌طور که می­‌دانید در میان مسلمانان، انصار و مهاجر داشتیم و در بین انصار هم قبائل مختلفی بودند. از طرفی مهاجرین مدÙ‘عی بودند و از طرفی هم انصار. لذا این­ها زمینه­‌ها بود و هر کدام مطالبی داشتند. لذا وقتی معاویه از امیرالمؤمنین مØ£یوس شد، باز هم به سراغ آن‌ها رفت.

ابابکر با مشورت خلیفه دوÙ‘م تصمیم گرفت یزید بن اباسفیان را به عنوان فرمانده انتخاب کند که با یک تیر، دو نشان زده شود، یکی این که شاید در جنگ کشته شوند و دیگر این که خاندان اباسفیان از قضایا به دور باشندØ› چون بالاخره اباسفیان نفوذ عجیبی داشت و چون خویشاوندی ابابکر با آن­ها نداشت، این‌گونه مراقب آن‌ها بود.

خلاصه این­ها مانده‌­اند که چکار کنند و یکی از تدابیری که دیده شد، این بود که این­ها در شامات باشند. امیرالمؤمنین هم می‌­بینند که زمان فتوحات اسلام است، لذا در باب سقیفه هم سکوت اختیار می‌کنند. گرچه اوÙ‘لش سکوت نکردند و اعلام کردندØ› چون بالاخره حق باید بیان شود. در یک روایت و سند تاریخی دارد که صد نفر اعلام کردند که سرها را می­‌تراشند و می‌­آیند، ولی در آخر، حدود پنج نفر آمدند!

لذا امیرالمؤمنین دیدند که باید سکوت کنند و اینجا جایی نیست که بخواهند به خاطر این مبحث، خون کسی ریخته شود و اصل اسلام از بین برود و تهاجم بیاورند و همه اسلام را نابود کنند. لذا سکوت امیرالمؤمنین، از یک جهت برای گسترش اسلام بسیار عالی بود و از یک طرف دیگر برای این­ها هم خوب شد. چون بالاخره زمینه برای تسلÙ‘ط این‌ها آماده شد و مسلÙ‘ط شدند.

لذا معاویه هم بعد از یزید بن اباسفیان، برای در امان ماندن، در همان شامات ماند و شامات هم آرام آرام گسترش پیدا کرد و دولت قوی‌ای بود. آن‌­ها هم که در آنجا مسلمان می­‌شدند، نه پیامبری دیده بودند و  نه امامی. اسلامشان هم اسلام اباسفیانی و معاویه‌ای بود، یعنی همان اسلامی بود که این­ها داشتند.

بیان کردم که وقتی عثمان به قتل رسید، معاویه، موقعیÙ‘ت را برای به اصطلاح خونخواهی قتل عثمان، مساعد دید. لذا وقتی مردم درب خانه امیرالمؤمنین ریختند و بیعت کردند، معاویه هم هیچ ابایی نداشت. مستنداتش را که در خود نهج البلاغه هم آمده، برای شما بیان می­کنم که معاویه، اوÙ‘ل، هیچ ابایی نداشت که با امیرالمؤمنین بیعت کند، به شرط این که همه شامات در اختیار او باشد، امیرالمؤمنین هم به هیچ عنوان چیزی از او نخواهد.

کما اینکه از زمانی که معاویه، حاکم شام شد، هیچ کسی، از او، یک مرتبه هم چیزی نخواسته بود. مثلاÙ‹ یکی از صحابه که از بنی‌کنانه بود، نامه­ای به عمر می­نویسد که خبر ندارید در شامات چه خبر است، معاویه برای خودش کاخی درست کرده و چه‌ها که نکرده، اصلاÙ‹ به تعبیر خودمان این یک اعلان استقلالی می­کند و ... . عمر او را خواست و گفت: این­ مطالب به تو نیامده. بعد هم چون یک عدÙ‘ه‌ای آن نامه را امضاØ¡ کرده بودند، در جوابشان نوشت: پسر بزرگ بزرگان را به حال خود بگذارید، او می­داند چه کند.

یعنی عوض اینکه به کار معاویه رسیدگی کند که دارد در آنجا چه کارهایی می­‌کند، کاری به کارش نداشت. لذا معاویه هم خیالش راحت بود که هیچ کسی با او هیچ کاری ندارد. عثمان هم که اصلاÙ‹ کاری به او نداشت و فقط خودش، گاهی از مالیات چیزهایی را می‌فرستاد. لذا تنها کسی بود که مختار بود و مانند یک حکومت مستقل عمل می‌کرد و برای خودش استقلالی داشت.

شامات همه دست معاویه بود، وقتی با امیرالمؤمنین بیعت کردند، معاویه هم اعلام کرد: من بیعت می­‌کنم که در همین مسند بمانم. چون می­‌دانست امیرالمؤمنین دیگر شوخی ندارد. یک بار هم قبلاÙ‹ به امیرالمؤمنین گفته بود: تو قیام کن، من با تو هستم، امÙ‘ا حضرت از نیÙ‘ت او آگاه بودند و قبول نکردند. جالب است که بعضی هم از جمله ابن‌عبÙ‘اس به امیرالمؤمنین در این زمینه مشورت‌هایی دادند.

یک مناظره­ای بین ابن‌عبÙ‘اس و معاویه بوده که آن را در جلسات بعدی برای شما بیان می‌کنم. یعنی بعد از آن جنگ­‌ها و خانه‌نشین شدن امیرالمؤمنین و آن قضیه حکمیÙ‘ت، وقتی دیگر معاویه حکومت را به دست گرفت و تمام شد، معاویه بعدها برای بیعت گرفتن برای یزید، به مدینه آمد و یک مناظره عجیبی با ابن‌عبÙ‘اس دارد.

وقتی امیرالمؤمنین به حکومت رسیدند، این را نپذیرفتند و آن جنگ‌­ها پیش آمد و کار به حکمیÙ‘ت کشیده شد و ابوموسی اشعری که در سال­‌های گذشته بیان کردیم یهودی‌زاده بود و بعد مسلمان شده بود، در آن حکمیÙ‘ت، کار را به نفع معاویه پیش برد. بعضی به این ابوموسی اشعری گفتند: پیر خرفت، ولی ما عرض کردیم این‌طور هم نیست و ابوموسی اشعری بلد بود چکار کند.

حضرت فرمودند: از طرف من در حکمیÙ‘ت، ابن‌عبÙ‘اس وکیل است. می‌­دانید دیگر در جنگ صفیÙ‘ن، سپاه حضرت داشتند پیروز می‌­شدند و همه کارها داشت درست می­‌شد و یک قدمی این بودند که حکومت امیرالمؤمنین سرتاسر جهان اسلام را به عهده بگیرد، امÙ‘ا عمروبن‌عاص ملعون فریب داد که قرآن­‌ها را به نی کنند. عوام هم که ظاهر قرآن را می­‌بینند، گفتند: هر چه قرآن بگوید. ولی امیرالمؤمنین فرمودند: قرآن­ها را بزنید. این اوÙ‘لین باری بود که کسی می­‌گفت: قرآن­ها را بزنید، لذا مردم هم تعجÙ‘ب کردند.

واقعیت هم همین است، شاید من و شما هم بودیم، تعجÙ‘ب می­‌کردیم، چون حضرت هم فرمودند: بزنید این برگ­‌ها، یعنی حتÙ‘ی به تعبیر این برگ‌­ها را فرمودند. چون قرآن که می‌گوییم، نه اینکه فکر کنید یک قرآن درست و کامل را به نی کرده بودند، آن موقع که چاپ نبود، یک کمی از قرآن را در پوستی، چیزی می‌نوشتند، و معلوم بود که آیات قرآن است، بعد آن­ها را بر سر نیزه گذاشته بودند و بلند کرده بودند که یعنی ما هر چه قرآن بگوید، می‌پذیریم، کفانا کتاب‌الله، کتاب خدا برای ما بس باشد.

امیرالمؤمنین دستور دادند: این­ها را بزنید، یک عدÙ‘ه صبر و تØ£مÙ‘ل کردند و یک عدÙ‘ه هم خواستند بزنند. دارد که اوÙ‘لین کسی که گفت: نزنید، یکی از همین سرانی است که اوÙ‘ل با امیرالمؤمنین و سینه‌چاک ایشان بود و بعد از سران خوارج می­‌شود. او، عبدالله بن اُُبی هست. می­‌گوید: علی چه می­‌گوید که قرآن را بزنیم؟! یعنی واقعاÙ‹ کتاب‌الله را بزنیم؟! لذا به آن­‌ها رو می­کند و با یک حالتی که تهییج کند، می­گوید: فهمیدید علی چه گفت؟! می­‌گوید: قرآن را بزنید!

یک عدÙ‘ه گفتند: عجب! این راست می­‌گوید، یعنی چه که قرآن را بزنیم. لذا جالب است که یک عدÙ‘ه از فرماندهان با شمشیرهای کشیده به سمت امیرالمؤمنین رفتند و وجود مقدÙ‘س امام حسن مجتبی و Ø£بی‌عبدالله و محمÙ‘د حنفیه و ابن عبÙ‘اس دور امیرالمؤمنین را گرفتند و نزدیک بود بین خود سپاه درگیری به وجود بیاید.

امیرالمؤمنین فرمودند: دست نگه دارید، آنچه که من به شما گفتم، از باب حکمت الهی بود، امÙ‘ا شما متوجÙ‘ه نمی­شوید. گفتند: مالک‌اشتر با چند نفر رفته، حضرت فرمودند بگویید: برگردد. گفتند: بگذارید کار تمام شود. امام فرمودند: نخیر، بگویید برگردد. خود مالک اشتر می‌گوید: من صدای نفس آن­‌ها را می­شنوم، گفتند: برگرد و مالک اشتر هم سمعاÙ‹ و طاعتاÙ‹ گفت و برگشت. یعنی حتÙ‘ی خلاف امر مولا انجام نداد که بگوید من می‌­روم سر این سران فتنه را می­‌زنم، بلکه بلافاصله برگشت.

این هم از اطاعت‌پذیری بسیار خوب مالک‌اشتر است که وقتی مالک اشتر به شهادت می‌رسد، امیرالمؤمنین اشک می­‌ریختند و می­‌گفتند: چه کسی می­داند مالک کیست؟ مÙŽثل مالک برای من، مÙŽثل من بود برای پیامبر!

خلاصه برگشتند و آن­‌ها گفتند: هر چه قرآن بگوید، لذا حکمیÙ‘ت قرار دادند. حضرت فرمودند: ابن‌عبÙ‘اس برود، حالا باز عبدالله بن ابی بود یا کسی دیگر که صدایش درآمد که این هم که فامیل بازی شد! خیلی عجیب است، گفتند: به علی اعتمادی نیست، علی آنجا گفت: قرآن را بزنید و به کسی که بگوید: قرآن را بزنید، اعتمادی نیست. عجبا!

از طرفی هم همه قبول داشتند معاویه بن اباسفیان به درد این­ها نمی­‌خورد. گفتند: چکار کنیم، عمروبن‌عاص آمد و گفت: من می­‌دانم الآن درگیری این‌طوری است، معاویه است و علی! فعلاÙ‹ این دو کنار بروند و جهان اسلام فعلاÙ‹ این را نداشته باشد، چه اشکالی دارد؟!

*شناخت جورج جرداق مسیحی از امیرالمؤمنین، در بحث پذیرش حکمیÙ‘ت!

در آن زمان عمرو‌بن‌عاص آمد و گفت: اصلاÙ‹ نه علی باشد و نه معاویه، مگر چه می‌شود؟! یک کس دیگری باشد. این طرفی‌ها هم گفتند: خوب، حرف خوبی است. حالا چه کسی را انتخاب کردند؟ ابن‌عبÙ‘اس را که نپذیرفتند و گفتند: فامیل که نمی‌شود. آمدند آن فریب‌کاری را که خود را زاهد و پیرخرفت نشان می‌داد، انتخاب کردند. یعنی ابوموسی اشعری. وعده آن‌ها هم این بود که انگشتر را دربیاوریم و بگوییم: همان‌طور که انگشتر را درآوردیم، معاویه و علی را از خلافت خلع کردیم، نه این باشد و نه آن. حالا هر دو مدÙ‘عی خلافت هستند، ولی ما می‌گوییم: هیچ‌کدام نباشند.

حالا چه کسی اوÙ‘ل بالای منبر برود و این را بگوید؟ عمرو‌بن‌عاص گفت: مگر می‌شود من از آن کسی که پیر و مفتی و قاضی کوفه است، پیش‌دستی کنم؟! از طرفی هم با این الفاظ دارد امیرالمؤمنین را می‌کوبد. یعنی امیرالمؤمنین فقط یک حاکم است، امÙ‘ا قاضی و ... کس دیگری است. در حالی که امیرالمؤمنین، علم خداست.

خلاصه ابوموسی بالای منبر رفت و گفت: من همان‌طور که انگشتر را درآوردم، معاویه و علی را از خلافت خلع کردم. تمام شد و پایین آمد. عمرو‌بن‌عاص بالا رفت و گفت: من همان‌طور که انگشتر را از دستم بیرون آوردم، علی را خلع کردم و همان‌طور که انگشتر بر دست می‌کنم، معاویه را نصب می‌کنم.حکمیÙ‘ت بود دیگر، تمام شد و رفت.

نگاه کردند ببینند امیرالمؤمنین چه می‌گویند. حضرت به امام حسن و امام حسین و صحابه نزدیک خود فرمودند: بلند شوید برویم. جالب است همین که امیرالمؤمنین خواستند از چادر بیرون روند، همان عبدالله ابن ابی - که منافق صفت است و همه را در مقابل امیرالمؤمنین تهییج کرد - بر شمشیر دست برد و گفت: ابداÙ‹ اجازه نمی‌دهیم. امیرالمؤمنین فرمودند: خودتان این‌طور خواستید و Ø¥لÙ‘ا من همان موقع گفتم که قرآن‌ها را بزنید. من آنچه که خلاف حکمیÙ‘ت است را نمی‌پذیرم که این نشان از مردانگی ایشان است.

اتÙ‘فاقاÙ‹ جورج جرداق مسیحی گفته است: اگر می‌خواهید بدانید علی کیست، بدانید علی آن کسی است که حتÙ‘ی آنجا که به صورت ظاهر به ضررش است، امÙ‘ا وقتی عهد و پیمان می‌ماند، ذره‌ای عقب‌نشینی نمی‌کند و بر سر عهد خود می‌ماند.

*وفاداری سپاه معاویه و نامردی سپاه امیرالمؤمنین!

لذا خوارج از همان چادر شروع می‌شود. خوارج هم از کجا شروع می‌شود؟ بروید تاریخ را ببینید، من دارم خلاصه تاریخ مفصÙ‘لی را که مطالعه کردم، بیان می‌کنم. یک نفر از خوارج هم از سپاه معاویه نبودند. و جالب است بدانید که سپاه معاویه بر معاویه وفادار ماندند.

لذا امیرالمؤمنین در خطبه نهج‌البلاغه بیان می‌کنند: آن‌ها در باطل خود ثابت‌قدم ماندند امÙ‘ا شما نامردی کردید و بر حقÙ‘ خودتان ثابت‌قدم نبودید. تمام خوارج از خود سپاه امیرالمؤمنین به وجود آمدند.

تاریخ را باید خوب دقÙ‘ت کرد. من بارها بیان کردم که تاریخ را بیان نمی‌کنیم که قصÙ‘ه بگوییم و بگذریم. ما می‌خواهیم عبرت بگیریم. قرآن می‌فرمایید: «فاعتبروا یا Ø£ولی الØ£بصار». این نیست که ما یک داستان و رمانی را تعریف کنیم. قصÙ‘ه حسین کرد نمی‌خواهیم بگوییم. می‌خواهیم ببینیم که عالم چه خبر است و تجربه به دست بیاوریم تا تاریخ تکرار نشود. به قول مولی‌الموالی طوری تاریخ را بخوانیم که گویی با آن‌ها زندگی کردیم.

یعنی الآن فکر کنیم که ما در آن چادر بودیم. پس درس عبرت بگیریم که بار بعد، کسی سر ما کلاه نگذارد و خوارجی پیدا نشوند که بگویند: چه دارد می‌گوید؟! وقتی آن‌ها امیرالمؤمنین، علی را تنها گذاشتند، ما هم مراقب باشیم که علی زمان، نائب امام زمان را تنها نگذاریم.

اگر این عبرت‌ها را نگیریم، داستان تعریف کردن که به درد نمی‌خورد. حالا که چه داستان کربلا را بگوییم؟! از آیت‌الله العظمی بروجردی در مورد برگزاری تعزیه و شمایل کشیدن سؤال کردند، ایشان فرمودند: طوری نباشد که حضرات معصومین را به چهره نشان بدهند، فقط نور باشد، ولی خوب است، اتÙ‘فاقاÙ‹ گسترش بدهید و تک تک بیان کنید که مردم بدانند و بروند در آن حسÙ‘ی که کØ£نÙ‘ آن‌ها الآن در صحرای کربلا هستند. یعنی با زبان هنر به مردم اطÙ‘لاع دهند. به قول فرمایش امام‌المسلمین، زبان هنر، زبان ماندگار است. لذا مردم خود را در آن حال تصوÙ‘ر کنند تا نگذارند دیگر کربلایی اتÙ‘فاق بیفتد و این مهم است.

*اولیاØ¡ خدا مسلÙ‘ط به زمان خودشان هستند

پس معاویه این وضع را داشت و در مقابل امیرالمؤمنین آن‌طور طغیانگری کرد که حالا خصوصیÙ‘ات اخلاقی او را بیان خواهم کرد. پس در سال ۶۰ هجری یعنی در سنÙ‘ هفتاد و هشت سالگی به درک واصل شد. حالا یزید بعد از روی کار می‌آید. البته صفات معاویه را هم خواهم گفت که بدانیم معاویه چقدر در مکر بود. امیرالمؤمنین می‌فرمایند: اگر من هم بخواهم، می‌توانم مکر کنم و از معاویه، مکÙ‘ارتر باشم. امÙ‘ا علی و مکر، ابداÙ‹! ببینید کیاست با مکر دو چیز است. Ø¥ن‌شاØ¡الله فرق این دو را در جلسه بعد بیان می‌کنم. بعد هم خواهیم گفت که معاویه چه مکرهایی داشت که تاریخ نوشته و در مقابل، امیرالمؤمنین هم چه زیرکی‌هایی داشتند. مولی‌الموالی همه چیز، حتÙ‘ی مکر را هم بلد است، امÙ‘ا دلیل بر این نیست که انجام بدهد.

جوانان عزیز! این را بدانید، اولیاØ¡ خدا همه گناهان را می‌دانند، امÙ‘ا هیچ‌گاه به هیچ گناهی مبتلا نشده‌اند. یعنی فکر نکنید که می‌شود بر سر آن‌ها کلاه گذاشت، آن‌ها می‌دانند که مثلاÙ‹ با برنامه‌های اینترنت، چه گناهانی می‌شود و ... . آن‌ها همه این برنامه‌ها مانند تانگو، وایبر، تلگرام و ... را می‌دانند. یک موقع آن‌ها را خام گیر نیاوریم. حتÙ‘ی یک مواقعی چیزهایی که در آینده می‌آیند و شما نمی‌دانید، اولیاØ¡ خدا می‌دانند. لذا هنر اولیاØ¡ خدا این است که مسلÙ‘ط به زمان خودشان هستند، امÙ‘ا مبتلا نمی‌شوند. من و تو نعوذبالله ممکن است مبتلا شویم، امÙ‘ا آن‌ها می‌دانند چه خبر است. لذا این‌طور نیست که فکر کنیم می‌توانیم کلاه بر سرشان بگذاریم. آن‌ها حتÙ‘ی مکر را هم می‌دانند، ولی مکÙ‘ار نیستند.

امÙ‘ا کسی که در مکر قرار بگیرد، دیگر انسانیÙ‘ت هم از وجودش بیرون می‌رود، کارش به اینجا می‌رسد که به یک طفلی مانند عبدالله بن حسن، که از روی حس فرزند و پدری، به سمت قتلگاه می‌رود هم رحم نمی‌کنند ....

منبع : فارس

 

💬 دیدگاه‌ها (0)

💭

هنوز دیدگاهی ثبت نشده. اولین نفر باشید!

📝 ثبت دیدگاه جدید

✅ دیدگاه شما پس از تایید مدیر نمایش داده می‌شود.