✍️ نویسنده: 9

نودیها:انتشار سلسله خاطرات حجت الاسلام و المسلمین قرائتی بخش دیگری از خاطرات این استاد قرآن را منتشر می کند.

به شما حجره مى‏ دهیم‏

سال ‏هاÙ‰ اوÙ‘ل طلبگÙ‰ ‏ام در قم، خواستم در مدرسه علمیه آیت اللÙ‘ÙŽه گلپایگانÙ‰ (ره) حجره بگیرم و درس بخوانم. گفتند: به کسانÙ‰ که لباس روحانیÙ‘ت نپوشیده‏ اند حجره نمÙ‰ ‏دهند. خودم خدمت ایشان رسیدم، فرمود: شما که لباس ندارید، معلوم است کم درس خوانده ‏اید. به ایشان عرض کردم گرچه به من حجره نمÙ‰ ‏دهید، ولÙ‰ اجازه بدهید یک مثال بزنم! اجازه فرمود.

عرض کردم: مى‏ گویند فردÙ‰ در کاشان به حمام رفت، وقتÙ‰ لباس ‏هایش را بیرون آورد همه به او گفتند: اه، اه، چه آدم کثیفÙ‰! وقتÙ‰ این برخورد را دید دوباره لباس هایش را پوشید تا از حمام بیرون برود، گفتند: کجا مى‏روÙ‰؟. گفت: مÙ‰ ‏روم حمÙ‘ام تا بیایم حمÙ‘ام!.

حال حکایت شماست که مÙ‰ ‏گوئید برو درس بخوان بعد بیا اینجا درس بخوان! برو روحانÙ‰ شو بعد بیا اینجا روحانÙ‰ شو!. وقتÙ‰ این مثال را زدم ایشان خیلÙ‰ خندید و فرمود: به شما حجره مى‏ دهیم، شما اینجا بمانید.

دانشمند بد سلیقه‏

سال هاÙ‰ اوÙ‘ل طلبگÙ‰ ‏ام به خانه عالمÙ‰ رفتم، پرسید: چه مى‏ خوانÙ‰؟ گفتم: ادبیات عرب. گفت: بگو ببینم «اُشتُرتُنÙ‘» چه صیغه ‏اÙ‰ است؟. یک کلمه قُلمبه سُلمبه از من پرسید که نفهمیدم چیست. بعد پرسید: اگر خواهر زن کسÙ‰ پسر دائÙ‰ خواهرش را شیر بدهد آیا به او محرم مÙ‰ ‏شود یا نه؟!.

پیش خود گفتم: آدم باید فرهنگ داشته باشد. این استاد علم دارد، امÙ‘ا فرهنگ نه.

شرایط ازدواج‏

مÙ‰ ‏خواستم ازدواج کنم، ولÙ‰ پدرم مÙ‰ ‏گفت: هر موقع در تحصیل به مدارج بالاترÙ‰ رسیدÙ‰ و مقدمات و سطح حوزه را گذراندÙ‰ و به درس خارج فقه و اصول رفتÙ‰، ازدواج کن. دیدم به هیچ صورت قانع نمÙ‰ ‏شود. اثاثیه را از قم برداشتم و به کاشان نزد پدرم آمدم. او گفت: چرا آمدÙ‰؟. گفتم: درس نمى‏ خوانم! شما حاضر نمÙ‰ ‏شوÙ‰ من ازدواج کنم.

خلاصه هر چه به خیال خویش مرا نصیحت کرد اثر نگذاشت. حتّى به بعضÙ‰ آقایان سفارش کرد که مرا براÙ‰ درس خواندن نصیحت کنند. من هم بعضÙ‰ را واسطه کردم که او را براÙ‰ موافقت با ازدواجِ من نصیحت کنند!.

تا اینکه یک روز به پدرم گفتم: یا بگو که من مثل حضرت یوسف هستم و دچار گناه نمÙ‰ ‏شوم، یا بگو گناه کنم یا بگو ازدواج کنم. به هر حال سرانجام موفÙ‘ق شدم و نظر موافق پدرم را کسب کردم.

جشن دامادÙ‰ بى‏ تجمÙ‘ل‏

براÙ‰ جشن دامادÙ‰ ‏ام اطرافیان گفتند: براÙ‰ تزئین مجلس عروسÙ‰ از تجÙ‘ار فرش، مقدارÙ‰ فرش درخواست کنیم تا آنها را در مجلس جشن که آن زمان رسم بود، آویزان کنیم.

اوÙ‘ل تصمیم گرفتم این کار را انجام دهم، امÙ‘ا بعد به خود گفتم: چرا براÙ‰ چند ساعت جشن، سÙŽرم را پیش این و آن خÙŽم کنم، مگر جشن بدون آویز کردن قالÙ‰ نمى‏ شود؟ خلاصه این کار را نکردم و هیچ اتفاقÙ‰ هم نیفتاد.

زندگىِ کامل‏

روزهاÙ‰ اوÙ‘ل ازدواجم بود، با همسرم آمدم قم و خانه ‏اÙ‰ اجاره کردیم. یک اطاق ۱۲ مترÙ‰ داشتیم، ولÙ‰ یک فرش ۶ مترÙ‰. پدرم برای احوال پرسÙ‰ به منزل ما آمد. گفتم: اگر ما یک فرش ۱۲ مترÙ‰ مÙ‰ ‏داشتیم و تمام اطاق فرش مÙ‰ ‏شد، زندگÙ‰ ما کامل بود. پدرم خندید! گفتم: چرا مى‏ خندید؟ گفت: من ۸۰ سال است مÙ‰ ‏دوم زندگÙ‰ ‏ام کامل نشده، خوشا به حال تو که با یک فرش زندگÙ‰ ‏ات کامل مÙ‰ ‏شود!.

تشکÙ‘ر از خانواده‏

با اینکه رفت و آمد مهمان به منزل ما زیاد بود، ولÙ‰ خانواده گفت: شما آقاÙ‰ مطهرÙ‰ را دعوت کن.

علÙ‘ت را پرسیدم؟. گفت: چون تنها مهمانÙ‰ که موقع رفتن، به نزدیک آشپزخانه آمده و از من تشکÙ‘ر مÙ‰ ‏کند، ایشان است، بقیه مهمان ‏ها تنها از شما تشکÙ‘ر مÙ‰ ‏کنند!.

تواضع استاد

مÙ‰ ‏خواستم در قم براÙ‰ طلبه ‏ها کلاسÙ‰ به سبک جدید بگذارم، کسÙ‰ نبود تبلیغ کند و خودم هم معتقد بودم که این روش کلاسدارÙ‰ براÙ‰ آنها مفید است. لذا اطلاعیه‏ اÙ‰ را روÙ‰ کاغذ نوشتم و چند کپÙ‰ از آن گرفته و آمدم درب فیضیه تا به دیوار بچسبانم.

یکÙ‰ از اساتید دلش براÙ‰ من سوخت، با اصرار اطلاعیه را از من گرفت که بچسباند، طلبه ‏ها وقتÙ‰ آن استاد را دیدند، همه برگه ‏ها را از من گرفتند و پخش کردند. پس از آن بحمداللÙ‘ÙŽه کلاس برگزار گردید.

تبلیغ ناموفÙ‘ق‏

اوائل طلبگÙ‰ ‏ام به روستایÙ‰ جهت تبلیغ اعزام شدم، آنها مقیÙ‘د بودند که مبلÙ‘غ باید خوب و خوش صدا مصیبت بخواند و چون من نمÙ‰ ‏توانستم، عذر مرا خواستند و من نیز آنجا را ترک کردم.

عقیق