داستان درخت فداکار

روزی روزگاری درختی بود واو پسرک کوچولوئی را دوست می داشت پسرک هرروز می آمد و برگهایش را جمع می کرد و از آنها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد .از تنه اش بالا می رفت ، از شاخه هایش می آویخت و تاب می خورد و سیب می خورد .باهمدیگر قایم باشک…

ادامه مطلب

داستان مردی که بوی بد دوست داشت

روزی مردی از بازار عطرفروشان می‌گذشت، ناگهان بر زمین افتاد و بیهوش شد. مردم دور او جمع شدند و هر کسی چیزی می‌گفت، همه برای درمان او تلاش می‌کردند. یکی نبض او را می‌گرفت، یکی دستش را می‌مالید، یکی کاه گِلِ تر جلو بینی او می‌گرفت، یکی لباس او را در می‌آورد تا حالش بهتر…

ادامه مطلب

طنز – نامه درخواست تعویض کردن سنگ فرش های پیاده رو

جناب آقای جناب کپل شهردار محترم شهر موشها موضوع : درخواست تعویض کردن سنگ فرش های پیاده رو با سلام و احترام ؛ بدینوسیله به استحضار میرساند اینجانب نارنجی به نمایندگی از جمعی از موش های  محدوده جوب های کوچه درختی  از جنابعالی نقاضا دارم با توجه به  برآمدگی و شکستگی زیاد سنگ فرشهای پیاده…

ادامه مطلب