دانلود صوت ۹ روایت شنیدنی از امام صادق علیه السلام – مرحوم کافی

یکی از جنایات مخوف منصور دوانقی ماجرای شبانه دستگیر کردن امام صادق علیه السلام حکایتی از مردم نیشابور که سهم امام زمان خود را به مدینه فرستادند زشتی خوردن شراب احترام به پدر حکم کسی که نماز نمی خواند دزدی که از مال دیگران انفاق می کرد تذکر امام صادق علیه السلام به کسانی که نمازشان را سبک میشمارند سخن امام صادق علیه السلام درباره به بهشت رفتن تمام شیعیان امیرالمومنین (ع) دانلود مستند و کلیپ

داستان/هواپیمایی که به خاطر نماز دچار نقص فنی شد

بلیط یکسره و مستقیم به جده پیدا نشده بود لذا به بیروت رفتیم که از آنجا به عربستان برویم. در فرودگاه بیروت چند ساعت معطل شدیم. وقتی سوار هواپیما شدیم نزدیک مغرب بود.   مهماندار هواپیما می گفت نمی شود پیاده شوید؛ ممکن است هواپیما حرکت کند.   آنقدر هواپیما تاخیر کرد که حساب کردیم تا رسیدن به عربستان و جده نماز قضا می شود.   ایشان با ناراحتی برخاستند و گفتند پیاده شویم. اگرچه هواپیما برود.   مهماندارگفت درها بسته شده و هواپیما در حال روشن است! ایشان چند…

علاج چشم چرانی

جوانی نزد عالمی آمد واز او پرسید: من جوان کم سنی هستم اما آرزوهای بزرگی دارم و نمی توانم خود رااز نگاه کردن به دختران منع کنم، چاره ام چیست؟ عالم نیز کوزه ای پر از شیر به او داد و به او توصیه کرد که کوزه را به سلامت به جای معینی ببرد و هیچ چیزاز کوزه نریزد. واز یکی از شاگردانش درخواست کرد او را همراهی کند واگر شیر را ریخت جلوی همه ی مردم او را کتک بزند. جوان نیز شیر را به سلامت به مقصدرساند. و…

سنگسار در اسلام چگونه است؟

👌زمان خلافت امیرالمومنین 👈زنی به پیشگاه حضرت علی ع  می آید و در حضور جمع یاران واصحاب که درمسجد جمع بودند اظهار میدارد واعتراف میکند که زنا کرده! اما امام علی اصلا توجهی به زن نمی کند! زن باردوم حرف خود را تکرار کرده وطلب مجازات برای خودش میکند ولی بازامام توجهی نمی کند! بارسوم بازهم زن حرف خود را تکرار میکند ومیگوید مجازات این جهان مرا ازاین گناه پاک خواهد کرد لطفا مرا مجازات کنید امام بامکثی طولانی به او میگوید بروخانه ات وفردا بیا! 👈زن میرود وفردایش دوباره…

سه داستان از امام حسن مجتبی (ع)

نودیها :  بنا به گواهی متون تاریخی و روایی، یکی از ویژگی های منحصر به فرد امام حسن مجتبی (ع)، بخشش بی مانند ایشان در بعد مادی (بخشش مال) و معنوی (دعای مستجاب) بوده است.     بخششی بی مانند روزی امام حسن (ع) و امام حسین (ع) و عبدالله بن جعفر به راه حج می رفتند. پس زاد و توشه‌ ی آنان از میان رفت. گرسنه و تشنه به خیمه ‌ای رسیدند که پیرزنی در آن زندگی می کرد. از او آب طلب کردند. پس پیرزن با مهربانی گفت:…

طنز سیاسی – پطروس فداکار یا دهقان فداکار؟

گفت: چند سال قبل  روزنامه مدعی اصلاحات «اعتماد»، مقاله‌های سایت فارسی بی‌بی‌سی را با تغییر نام نویسنده آن، به نام خودش چاپ می‌کرد. گفتم: خب؛ این خبر که مال چند سال قبل است و کیهان هم در همان زمان به آن پرداخته و انتقاد کرده بود. گفت: حالا روزنامه «مردم‌سالاری» که یک روزنامه مدعی اصلاحات دیگر است مقاله‌ای را که در بی‌بی‌سی چاپ شده بود با حذف نام نویسنده به نام خودش چاپ کرده است! گفتم: خب! وقتی قرار است همان مواضع بیگانگان را تبلیغ کنند، دیگر چرا به خودشان…

داستان شاگرد و استاد! – دریاباش

روزی شاگرد از استاد خواست که بهش یه درس به یاد موندنی بده. استاد از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه. شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت. استاد پرسید : ” مزه اش چطور بود ؟ ” شاگرد پاسخ داد : … ” بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش ” استاد از شاگردش خواست یه مشت…

داستان عجیب مسئولیت یک پزشک

پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شد ،او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد . او پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض دیدن دکتر، پدر داد زد: چرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمی دانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟ پزشک لبخندی زد و گفت: متأسفم، من در بیمارستان…

حکایت‌های جالب از سبک زندگی امام صادق

زندگی امام صادق همچون دیگر امامان معصوم شیعه علیهم السلام سرشار از هدایت و درس چگونه زیستن است. آنچه در زیر از نظر می گذرانید، هشت حکایت هدایت بخش از زندگی این امام همام است که از کتاب شریف بحار الانوار انتخاب کرده و با ذکر ماخذ اصلی آنها تقدیم می داریم. (۱) شفاعت ما به کسى که نماز خود را سبک بشمارد نخواهد رسید. ابو بصیر گفت: خدمت ام‌حمیده رسیدم که به خاطر در گذشت‏ حضرت صادق علیه السلام به او تسلیت بگویم، شروع به گریه کرد، من نیز…

داستان بازیگر

بازیگر مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم. یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید. مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود. یک روز از…

ملا نصرالدین و ان شاءلله

همسر ملانصرالدین از او پرسید: فردا چه می کنی؟ گفت: اگر هوا آفتابی باشد به مزرعه می روم و اگر بارانی باشد به کوهستان می روم و علوفه می چینم. همسرش گفت: بگو انشاء ا… ملا گفت: انشاءا… ندارد فردا یا هوا آفتابیست یا بارانی!! از قضا فردا در میان راه به راهزنان رسید و اورا گرفتند و کتک زدند و هرچه داشت با خود بردند . ملا نه به مزرعه رسید و نه به کوهستان رفت. به خانه برگشت و در زد. همسرش گفت: کیست؟ ملا گفت: انشاءا… که…

بهای یک سنت

پسر کوچکی ، روزی هنگام راه رفتن در خیابان ، سکه ای یک سنتی پیدا کرد .او از پیدا کردن این پول ، آن هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شد . این تجربه باعث شد که او بقیه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پایین بگیرد و در جستجوی سکه های بیشتر باشد . او در مدت زندگیش ، ۲۹۶ سکه ۱ سنتی ، ۴۸ سکه ۵ سنتی ، ۱۹ سکه ۱۰ سنتی ، ۱۶ سکه ۲۵ سنتی ، ۲ سکه نیم دلاری و…

داستان مرد کور و روزنامه نگار

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز روزنامه نگار به ان محل برگشت و…

داستان درخت فداکار

روزی روزگاری درختی بود واو پسرک کوچولوئی را دوست می داشت پسرک هرروز می آمد و برگهایش را جمع می کرد و از آنها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد .از تنه اش بالا می رفت ، از شاخه هایش می آویخت و تاب می خورد و سیب می خورد .باهمدیگر قایم باشک بازی می کردند، و پسرک هروقت خسته می شد زیر سایه اش می خوابید، او درخت را دوست می داشت خیلی زیاد درخت خوشحال بود. اما زمان می گذشت و پسرک بزرگ می شد و…

فک و فامیل های یک الاغ

گفت: خلبانان آمریکایی اعتراف کرده‌اند که به آنها اجازه حمله‌هوایی و بمباران تروریست‌های داعش داده نشده است. گفتم: از قدیم و ندیم گفته‌اند که چاقو دسته خودش را نمی‌برد، تروریست‌های داعش به اعتراف خانم کلینتون در کتاب خاطرات خویش، ساخته و پرداخته خود آمریکاست. گفت: یک نشریه آمریکایی هم نوشته است مقامات آمریکا برخلاف ادعای ظاهری خود، از شکست داعش و هلاکت تروریست‌ها در عراق به شدت نگران هستند و در نهان از آنها حمایت مالی و تسلیحاتی می‌کنند. گفتم: الاغ یارو مرده بود، عده‌ای برای تسلیت نزد او رفتند…

زندگی نامه ویلیام شکسپیر

زگزید. ماری در ۲۶ آوریل ۱۵۶۴ پسری به دنیا آورد و نامش را «ویلیام» گذاشت. این کودک به تدریج پسری فعال ، شوخ و شیطان شد ، به مدرسه رفت و زبان لاتین و یونانی را فرا گرفت. ولی به علت کسادی شغل پدرش ناچار شد برای امرار معاش، مدرسه را ترک کند و شغلی برای خود برگزیند. برخی می گویند که او ابتدا شاگرد یک قصاب شد و چون از دوران نوجوانی دلبستگی شدیدی به ادبیات داشت، در موقع کشتن گوساله خطابه می سرود و شعر می گفت. در…

حکایت شاهین و چنگیز خان مغول

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق‌تر و بهتر بود، چرا که می‌توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی‌دید. اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی‌اش باعث تضعیف روحیه همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند. بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود…

گفت و شنود – جوانمرد

گفت: روزنامه‌ زنجیره‌ای آرمان مصاحبه‌ای از عباس عبدی را با آب و تاب چاپ کرده بود ولی بعدا معلوم شد اصلا چنین مصاحبه‌ای انجام نشده است! گفتم: مگر یادت رفته چند سال پیش قرار بود احمدی‌نژاد در تلویزیون مصاحبه داشته باشد و این برنامه لغو شد اما، دو روزنامه زنجیره‌ای از پیش خودشان بخش‌هایی از مصاحبه انجام نشده وی را نقل کرده و نقد هم کرده بودند. گفت: حالا فکرش را بکن که وقتی این جماعت از قول آدم‌های حی و حاضر و زنده مصاحبه جعل می‌کنند، با بقیه چه…

داستان تخم مرغ و رانندگی

زنی مشغول درست کردن نیمرو برای صبحانه بود.ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز…. وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن می‌سوزن مواظب باش ، گفتم مواظب باش ! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی … هیچ وقت!! برشون گردون ! زود باش ! دیوونه شدی ؟؟؟؟…